زندگی

همه چیز تغییر می‌یابد و هیچ چیز حتی برای یک لحظه ثابت نمی‌ماند. اگر تو از این نکته آگاه شوی، میل و اشتیاقِ تا ابد ثابت نگه داشتن امور در تو فروکش می‌کند و آن‌گاه آزاد و رها می‌شوی. ناگهان احساس می‌کنی کاملاً آزاد و رهایی. دیگر هیچ چیز تو را آشفته نمی‌کند. نمی‌تواند که تو را آشفته کند.
تو به این دلیل آشفته می‌شوی که آرزویی در سر داری، اما اوضاع آن‌گونه که تو می‌خواهی پیش نمی‌رود. به گونه‌ای پیش می‌رود که انتظارات تو را برآورده نمی‌سازد. راه خودش را می‌رود و به حرف تو گوش نمی‌کند.
تو هرگز نمی‌دانی چه اتفاقاتی در راه است و این بسیار زیباست. هیجان و شور و حال زندگی است، شگفتی همیشگی زندگی است. اگر زندگی پیش‌بینی‌پذیر می‌بود، مکانیکی می‌شد. زندگی پیش‌بینی‌پذیر نیست. همیشه با شگفتی همراه است و تو هر قدر هشیارتر باشی، با شگفتی بیشتری روبرو می‌شوی. از این رو مردم از هشیار بودن سر باز می‌زنند. دل‌مرده می‌شوند تا در برابر تغییر از خود محافظت کنند!
فقط انسان آگاه و هشیار شهامت لازم برای پذیرش پدیده‌های متغیر را داراست و این یعنی شادمانی. آن‌گاه همه چیز برای تو خوب و نیکو می‌شود و هرگز ناامید و ناکام نمی‌شوی.

پرواز در تنهایی
اشو


كلمات كلیدی : قطعات ادبی ، پرواز در تنهایی ، اشو ،

گریستن

هنگامی‌که شما شخص عزیزی را که دوست می‌داشتید از دست می‌دهید، برایش گریه می‌کنید. ولی آیا اشک‌های شما به‌خاطر ‏خودتان نیست؟ آیا واقعاً به‌خاطر کسی‌ست که مرده است؟ آیا ‏تاکنون به‌خاطر دیگران گریه کرده‌اید؟ آیا هرگز برای پسرتان که در ‏جبهه‌ی جنگ کشته شده گریه کرده‌اید؟ واقعاً گریه کرده‌اید؟ آیا آن اشک‌ها بدلیل دلسوزی و ترحم به «خودتان» ‏و «پسرخودتان» است ‏یا واقعاً به‌خاطر این ‌است که «یک انسان» کشته شده است؟ اگر به ‏علت ترحم به خودتان اشک می‌ریزید، باید گفت که اشک‌های شما ‏به هیچ عنوان معنائی ندارد، زیرا شما به «خودتان» ‏اهمیت ‏می‌دهید. اگر گریه‌ی شما به دلیل این است که کسی که روی آن مقدار ‏زیادی سرمایه‌گذاری کرده‌اید، از بین رفته است، باید اذعان کرد که ‏این عاطفه و مهر و محبت نیست. هنگامی‌که برای برادرتان که فوت شده است گریه می‌کنید، برای او گریه کنید، زیرا گریه کردن برای خود، کار بسیار ساده‌ای‌ست. او رفته است، ظاهراً گریه‌ی شما حاکی از تأثر شماست، اما قلب شما برای او متأثر نشده است، بلکه به ‏علت ترحم به خویش متأثر شده است و ترحم به خویش، ذهن شما را محدود، کودن و گنگ و منگ می‌کند.
کریشنا مورتی


كلمات كلیدی : قطعات ادبی ، جملات کوتاه ، کریشنا مورتی ،

خوانشِ عشق

عشق ورزیدن، بر زبان آورد‏ن آن است. عشق یعنی خواندن کتابِ دل ‏دیگری، تا آن را همان‌گونه که می‌ستانیم، هدیه کنیم. قلب، نقشه‌ی گنجی ‏است که می‌گسترانیم و با صدای بلند می‌خوانیم. هر کس مکتوبی است ‏که با زبانی بیگانه، تحریر شده ‏است. گاه آنچه که در چهره‌ای به نگارش ‏آمده، چیزی بیش از متون شعرای هفت‌گانه است، و من هنگامی که بر صورتی چشم می‌دوزم، سعی دارم تمام سطور حتا زیرنوشت‌هایش را بخوانم. همچنان که در مه و ابر می‌لغزم، در رخساره‌ها غرقه می‌گرد‏م تا ‏پنهانی‌ترین زوایا در نظرم به روشنی گراید. ما به کردار خود اشراف داریم. بچه‌ها همواره مشتاق‌اند تا داستان‌های کودکی خود را بشنوند. خوانش دیگری، ‏تسهیل تنفس او و به عبارتی، هستی بخشیدن به اوست. اما اگر ‏رغبتی به خواندن سیمای دیوانگان نیست، به دلیل ناکافی بودن بصیرت و ‏فهم برای ادراک آنهاست. آنها کتاب‌هایی ناگشوده‌اند. یک مادر، در چشمان فرزندش، همه چیز را می‌خواند، حتا قبل از اینکه او به سخن آید. ‏قرار گرفتن در تیررس نگاه یک نوزاد کافی است تا بدانیم که چگونه این ‏انسان کوچک از سیمای ما، ‏موفق به خواندن‌مان می‌شود. چون خواننده‌ای بزرگ و حرفه‌ای: سیمای مخاطب خود را می‌بلعد. انسان‌ها چون کتابی خوانده می‌شوند و روشنی‌مان می‌بخشند، همان‌گونه که صفحات کتابی ‏قدیمی و نادر، ما را مفتون خود می‌سازد. یک کتاب هنگامی که خوانده ‏می‌شود، موجودیت می‌یابد. واقعه‌ی پرشور میان دو نفرکه به هم ‏علاقمندند، خواندن یکی توسط دیگری است. به هنگام خواندنِ دلی، ‏دل دیگری نگاشته می‌شود و به طریق اسرارآمیزی به کمک زمان، گام به ‏گام از جملات سرشار و غنی می‌شود و جان می‌یابد. آنگاه دلِ شکسته در کام مرگ فرو می‌غلتد. تا آخرین دم، می‌توان متنِ کتاب را تغییر داد و تا وقتی دل می‌تپد، می‌توان به مفهومِ واقعی دست یازید. کردگار، نیکوترین خوانندگان است، زیرا او بخشاینده‌ی معنای واقعی کتابی است که خوانده ‏می‌شود. اما بیشترِ آنچه دیگران می‌خوانند، بدون تعمق و سطحی است و ‏در گفته‌ها اثری از ژرفنا نیست. شاید هر یک از ما، خانه‌ای پرپنجره است، که هر از گاه با شنیدن نام خود، یکی دو پنجره‌اش باز می‌شود. بسیار کم پیش می‌آید که وقتی کوبه را به صدا می‌آورند، همه‌ی پنجره‌ها با هم روشن شوند. با روشن شدن حقیقت، عشق آغاز می‌گردد.


‏کریستین بوبن


كلمات كلیدی : قطعات ادبی ، ‏کریستین بوبن ،

دختر

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را دور زندگی
دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
دختر نخستین گره را باز کرد .......
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود

عرفان نظرآهاری


كلمات كلیدی : داستان ، قطعات ادبی ، عرفان نظرآهاری ،

افسانه‌ای تا دورترین آبادی‌ها

ناصر خسرو بعد از سفر چندین و چند ساله که در طی آن صاحب مسلک تازه شد و مقام حجتی، او را به مقابله با قدرت خراسان در افکند - و بعد آن‌چنان درگیری که قدرتمندان را به وحشت و هراس عظیمی مبتلا کرد و به اجبار بیش از پانزده سال در «یمگان» نشست و پایگاهی برای خود ساخت، به صورت اسطوره‌ای درآمد که تا دورترین نقاط، نام و آوازه‌اش پیچید و افسانه‌ها فراوان درباره‌اش ساخته و پرداخته شد. نفوذ این افسانه‌ها در دل و جان مردم نه چنان بود که کسی قادر به نابودی و زدودن آنها باشد. نکته‌ی دیگر اینکه زبان ناصر خسرو گرچه برای مردم عادی امروزه، زبانی است دشوار و پیچیده، ولی به اعتبار قول میخائیل زند او همیشه به زبان مردم کوچه و بازار می‌نوشته، و هر قصیده‌ی او دست به دست می‌گشته و تا دورترین نقاط پخش می‌شده.
‏مسأله این جاست که اگر ناصرخسرو در گوشه‌ی دنجی می‌نشست و در ایمنی کامل، آنچه را که امروزِ روز از او داریم روی کاغذ می‌آورد، باز هم شاعری بود شجاع و با ایمان، مخالف هر نوع ستمکاری، معتقد به دانایی والا، و پوینده‌ای بزرگ و عقل‌گرا. ‏اما هیچ اسطوره‌ای برای او ساخته نبود. به ناچار حوزه‌ی نفوذش محدودتر از آن بود که امروز هست و قرن‌های طولانی بوده است.
‏این مثال درباره‌ی هر اهل قلمی صادق است.

 غلامحسین ساعدی


كلمات كلیدی : قطعات ادبی ، افسانه‌ای تا دورترین آبادی‌ها ، غلامحسین ساعدی ،

رفیق

در واقع، هیچ چیز هرگز نخواهد توانست جای همسفر از دست رفته را ‏بگیرد. ‌کسی نمی‌تواند یک رفیق قدیمی را بیافریند و از نو بسازد. هیچ چیز نخواهد توانست ارزش گنجینه‌ی آن همه خاطرات مشترک و آن همه ساعات پر خطری را که با هم گذراندیم و آن‌همه قهرها و آن‌همه آشتی‌ها و همچنین تپش‌های قلب‌مان را داشته باشد. چنین دوستی‌هایی را هرگز دوباره نمی‌توان ساخت. شِکوه و شکایت و زجر، بیهوده است. فقط می‌توانیم امیدوار باشیم که فوراً بتوانیم زیر سایه‌اش پناه بگیریم.
‏... مثل این است که ما ابتدا بارور می‌شویم و پس از آن‌که سال‌های متمادی کاشتیم، سال‌هایی هم می‌رسد که هر چه را ‏کاشته‌ایم، دست زمان از ریشه در می‌آورد و گلزارمان را خشک و بی‌ثمر می‌سازد. دوستان و هم‌پروازان، یکایک، سایه‌ی خود را از سر ما بر می‌گیرند و با ماتمی که در دل داریم، از آن به بعد، با ماتم افسوس فصل پیری وارد زندگی‌مان می‌شود.
‏این اخلاق عجیبی است که مرموز و دیگران به ما آموختند. عظمت یک حرفه شاید قبل از هر چیز، در یکی شدن روح‌هاست و این، یک شکوه حقیقی است: ‏شکوه مناسبات روابط انسانی.


برگرفته از کتاب:
آنتوان دوسنت اگزوپری ؛ باد، شن، ستاره‌ها؛ برگردان فتانه اسدی و لیلا حدادی؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر دارینوش 1385.


كلمات كلیدی : قطعات ادبی ، آنتوان دوسنت اگزوپری ،

شادمانی

زندگی، زمانی آغاز می‌شود که شادمانی وارد وجود تو شود. اما برای ورود شادمانی باید باز و پذیرا باشی. به روی باد و باران و
خورشید و به روی هستی باز باشی. باز و پذیرا بودن، شهامت می‌خواهد، زیرا خطرآفرین است. زندگی کردن، خطرآفرین است
و مردن، بسیار راحت و آسوده. در حقیقت، هیچ جایی راحت‌تر از گور نیست - در گورستان هیچ مشکل و نگرانی وجود ندارد. تو
راحت و آسوده در آنجا می‌آرامی!
‏مردم، عاشق زندگی مرده، عاشق زندگی آرام و راحت هستند، ‏اما به بهای آن، شور و هیجان، ماجراجویی، ذوق و شوق را از کف
می‌دهند. ‏
یادت باشد که نخستین اولویت و مقدم‌ترین چیز برای انسان هوشمند، جست‌وجوی شادمانی است. آن‌گاه که شادمانی را بیابی و مزه‌ی آن را بِچِشی، دوباره متولد می‌شوی. زندگی راستین آغاز می‌شود و پی می‌بری زندگی برای چیست.


برگرفته از کتاب:
اشو؛ پرواز در تنهایی؛ برگردان مجید پزشکی؛ چاپ دوم؛ اصفهان: انتشارات هودین 1385.


كلمات كلیدی : قطعات ادبی ، اشو ،