دو خواهری که از دید درجهی زیبایی سنتی، فرسنگها با هم فاصله دارند. جكی، دختری است با قامتی بلند و اندامی تراشیده چون مجسمه، با چشمان آبی و رفتاری جذاب، باسلیقه و شیكپوش. دختری چنان خیرهکننده که در حال عبور از خیابان، مردم به تماشایش برمیگشتند، میگفتند که حتماً ستارهی سینماست.
اما کریستین، همان بود که به زبان خودمان آنها را پسر صفت مینامیم. ریزنقش، و با ظاهری ساده که به ندرت، زحمت شیك پوشیدن یا اندکی آرایش را به خود میداد. هیحکس کریستین را با یک ستارهی سینما به اشتباه نمیگرفت.
جکی دو بار ازدواج کرد، کریستین ازدواج نکرد. جكی همیشه در احاطهی دوستانی بود که از او تقاضا میکردند با آنان به گردش و تفریح برود؛ برای کریستین چنین اتفاقی انگشتشمار پیش آمده بود. گرچه با قضاوت روی ظاهر محکم کریستین، هیچکس چنین انتظاری از او نداشت، اما در اسارت سایهی جكی، او بیشتر اوقاتش را در مقایسهی خود و خواهر بزرگترش میگذراند، از بیانصافی در تقسیم سهمیهی ژن در وجود خودش و جکی مینالید.
زمان چندان درازی نگذشت که سرانجام، کریستین روزی نشست و فهرستی از محسنات خود نوشت، و همینطور از برکاتی که او را یک دختر استثنایی میساخت، و توانست موهبتهای منحصر به فرد خود را تشخیص دهد و دست از مقایسه با جكی بردارد. متوجه شد كه استعداد طبیعیاش در ورزش، استعدادی واقعی است که میتواند در آن سرآمد باشد و لذتش را ببرد، و همینطور خدا موهبت رسیدگی به اطرافیان را به او داده است. با وجود اینکه میدانست که احتمالاً هرگز نخواهد توانست مثل جکی سرها را به سوی خود بچرخاند، اما از نظر شكل جسمانی از بسیاری چیزها در وجود خود قدردانی میکرد و خوشحال بود که فهرستش، فهرستی بلندبالا است. درس کریستین، آموختن این نکته بود كه تنها به این علت که برداشتش از چیزی منصفانه نبوده است، دلیل نمیشود كه خود را در بیعدالتی ظاهری آن غرق کند.
برگرفته از كتاب:
كارتر- اسكات، شری؛ اگر زندگی بازی است این قوانینش است؛ چاپ پنجم؛ برگردان مریم بیات و مهدی قراچهداغی؛ تهران: نشر البرز 1387.
اما کریستین، همان بود که به زبان خودمان آنها را پسر صفت مینامیم. ریزنقش، و با ظاهری ساده که به ندرت، زحمت شیك پوشیدن یا اندکی آرایش را به خود میداد. هیحکس کریستین را با یک ستارهی سینما به اشتباه نمیگرفت.
جکی دو بار ازدواج کرد، کریستین ازدواج نکرد. جكی همیشه در احاطهی دوستانی بود که از او تقاضا میکردند با آنان به گردش و تفریح برود؛ برای کریستین چنین اتفاقی انگشتشمار پیش آمده بود. گرچه با قضاوت روی ظاهر محکم کریستین، هیچکس چنین انتظاری از او نداشت، اما در اسارت سایهی جكی، او بیشتر اوقاتش را در مقایسهی خود و خواهر بزرگترش میگذراند، از بیانصافی در تقسیم سهمیهی ژن در وجود خودش و جکی مینالید.
زمان چندان درازی نگذشت که سرانجام، کریستین روزی نشست و فهرستی از محسنات خود نوشت، و همینطور از برکاتی که او را یک دختر استثنایی میساخت، و توانست موهبتهای منحصر به فرد خود را تشخیص دهد و دست از مقایسه با جكی بردارد. متوجه شد كه استعداد طبیعیاش در ورزش، استعدادی واقعی است که میتواند در آن سرآمد باشد و لذتش را ببرد، و همینطور خدا موهبت رسیدگی به اطرافیان را به او داده است. با وجود اینکه میدانست که احتمالاً هرگز نخواهد توانست مثل جکی سرها را به سوی خود بچرخاند، اما از نظر شكل جسمانی از بسیاری چیزها در وجود خود قدردانی میکرد و خوشحال بود که فهرستش، فهرستی بلندبالا است. درس کریستین، آموختن این نکته بود كه تنها به این علت که برداشتش از چیزی منصفانه نبوده است، دلیل نمیشود كه خود را در بیعدالتی ظاهری آن غرق کند.
برگرفته از كتاب:
كارتر- اسكات، شری؛ اگر زندگی بازی است این قوانینش است؛ چاپ پنجم؛ برگردان مریم بیات و مهدی قراچهداغی؛ تهران: نشر البرز 1387.
كلمات كلیدی : حکایت ، دو خواهر ،






