زاهدِ ظاهرپرست
  • مربوط به موضوع » شعر

زاهدِ ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اِكراه نیست.
در طریقت هرچه پیشِ سالك آید خیر اوست،
بر صراطِ مستقیم كسی گمراه نیست.
تا چه بازی رخ نماید بِیدَقی خواهیم راند؛
عرصة شطرنجِ رندان را مَجالِ شاه نیست.
صاحبِ دیوانِ ما گوئی نمی‌داند حساب
كاندرین طُغرا نشانِ حِسبهً‌للّه نیست.
چیست این سقف بلند سادة بسیار نقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست.
بر درِ میخانه رفتن كارِ یكرنگان بود
خودفروشان را به كوی مِی‌فروشان راه نیست.
بندة پیر خراباتم كه لطفش دائم است
ورنه، لطفِ شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست.
هر كه خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بگوی،
كبر و نازِ حاجِب و دربان در این درگاه نیست.
هرچه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست
ورنه، تشریفِ تو بر بالای كی كوتاه نیست.
این چه استغناست، یارب! و این چه نادر همت است
كاین همه زخم نهان هست و خیالِ آه نیست؟
حافظ ار بر صدر بنشیند ز عالی مشربی‌ست:
عاشق دُرْدی‌كش اندر بندِ مال و جاه نیست.

حافظ


كلمات كلیدی : شعر ، حافظ ،