راهی به جز این‌تان نیست
  • مربوط به موضوع » شعر

خو کرده‌اید و دیگر
راهی به جز این‌تان نیست
‏که از بد و خوب
هم‌چنان
‏هر چیز را آینه‌ئی کنید،
‏تا با ملاکِ زیباییِ صورت و معناتان
‏گِرد بر گِردِ خویش
‏هر آن‌چه را که نه از شماست
‏به حسابِ زشتی‌ها
‏خطی به جمعیتِ خاطر بتوانید کشید و به اطمینان،
‏ چرا که خو کرده‌اید و دیگر
‏به جز این‌تان راهی نیست
‏که وجود خویشتن را نقطه‌ی آغاز راه‌ها و زمان‌ها بشمارید؛
کرده‌ها را
‏با کرده‌های خویش بسنجید و گفته‌ها را
‏با گفته‌های خویش ...
‏لاجرم به خود می‌پردازید
‏آن‌گاه که من به خود پردازم؛
‏و حماسه‌ئی از شجاعت خویش آغاز می‌کنید
‏آن‌گاه که من
‏دست اندر کار می‌شوم حتا
که نقطه‌ی پایان را
‏بر این تکرار ابلهانه‌ی بامداد و شام بگذارم
‏و دیگر
‏رای تقدیر را
به انتظار نمانم.
‏دردی‌ست،
‏با این همه دردی‌ست
‏دردی‌ست
‏تصور نقاب اندوهی که به رخساره می‌گذارید
‏هنگامی که به بدرقه‌ی لاشه‌ی ناتوانی می‌آئید
‏که روزهایش را همه
‏با زباله و ژندهْ‌جُلپاره
‏به زباله‌دانی بوناک زیست
چونان الماس‌دانه‌ئی
‏که یکی غارتی به نهان برده باشد.


برگرفته از:
 احمدشاملو؛ آیدا: درخت و خنجر و خاطره!؛ چاپ پنجم؛ تهران: مروارید 1376.

كلمات كلیدی : شعر ، احمدشاملو ،