خو کردهاید و دیگر
راهی به جز اینتان نیست
که از بد و خوب
همچنان
هر چیز را آینهئی کنید،
تا با ملاکِ زیباییِ صورت و معناتان
گِرد بر گِردِ خویش
هر آنچه را که نه از شماست
به حسابِ زشتیها
خطی به جمعیتِ خاطر بتوانید کشید و به اطمینان،
چرا که خو کردهاید و دیگر
به جز اینتان راهی نیست
که وجود خویشتن را نقطهی آغاز راهها و زمانها بشمارید؛
کردهها را
با کردههای خویش بسنجید و گفتهها را
با گفتههای خویش ...
لاجرم به خود میپردازید
آنگاه که من به خود پردازم؛
و حماسهئی از شجاعت خویش آغاز میکنید
آنگاه که من
دست اندر کار میشوم حتا
که نقطهی پایان را
بر این تکرار ابلهانهی بامداد و شام بگذارم
و دیگر
رای تقدیر را
به انتظار نمانم.
دردیست،
با این همه دردیست
دردیست
تصور نقاب اندوهی که به رخساره میگذارید
هنگامی که به بدرقهی لاشهی ناتوانی میآئید
که روزهایش را همه
با زباله و ژندهْجُلپاره
به زبالهدانی بوناک زیست
چونان الماسدانهئی
که یکی غارتی به نهان برده باشد.
راهی به جز اینتان نیست
که از بد و خوب
همچنان
هر چیز را آینهئی کنید،
تا با ملاکِ زیباییِ صورت و معناتان
گِرد بر گِردِ خویش
هر آنچه را که نه از شماست
به حسابِ زشتیها
خطی به جمعیتِ خاطر بتوانید کشید و به اطمینان،
چرا که خو کردهاید و دیگر
به جز اینتان راهی نیست
که وجود خویشتن را نقطهی آغاز راهها و زمانها بشمارید؛
کردهها را
با کردههای خویش بسنجید و گفتهها را
با گفتههای خویش ...
لاجرم به خود میپردازید
آنگاه که من به خود پردازم؛
و حماسهئی از شجاعت خویش آغاز میکنید
آنگاه که من
دست اندر کار میشوم حتا
که نقطهی پایان را
بر این تکرار ابلهانهی بامداد و شام بگذارم
و دیگر
رای تقدیر را
به انتظار نمانم.
دردیست،
با این همه دردیست
دردیست
تصور نقاب اندوهی که به رخساره میگذارید
هنگامی که به بدرقهی لاشهی ناتوانی میآئید
که روزهایش را همه
با زباله و ژندهْجُلپاره
به زبالهدانی بوناک زیست
چونان الماسدانهئی
که یکی غارتی به نهان برده باشد.
برگرفته از:
احمدشاملو؛ آیدا: درخت و خنجر و خاطره!؛ چاپ پنجم؛ تهران: مروارید 1376.
كلمات كلیدی : شعر ، احمدشاملو ،






