در عشق تو عقل سرنگون گشت
  • مربوط به موضوع » شعر

در عشق تو عقل سرنگون گشت
جان نیز خلاصه‌ی جنون گشت

خود حال دلم چگونه گویم
کان کار به جان رسیده چون گشت

بر خاک درت به زاری زار
از بس که به خون بگشت خون گشت

خون دل ماست یا دل ماست
خونی که ز دیده‌ها برون گشت

درمان چه طلب کنم که عشقت
ما را سوی درد رهنمون گشت

آن مرغ که بود زیرکش نام
در دام بلای تو زبون گشت

لختی پر و بال زد به آخر
از پای فتاد و سرنگون گشت

تا دور شدم من از در تو
از ناله دلم چو ارغنون گشت

تا قوت عشق تو بدیدم
سرگشتگیم بسی فزون گشت

تا درد تو را خرید عطار
قد الفش بسان نون گشت

عطار که بود کشته‌ی تو
دریاب که کشته‌تر کنون گشت

عطار نیشابوری




در سینه کسی که راز پنهانش نیست
  • مربوط به موضوع » شعر

در سینه کسی که راز پنهانش نیست
چون زنده نماید او وَلی جانش نیست

رو درد طلب که علتت بیدردیست
دردیست که هیچگونه درمانش نیست

در کشور عشق جای آسایش نیست
آنجا همه کاهشست افزایش نیست

بی درد و الم توقع درمان نیست
بی جرم و گنه امید بخشایش نیست

افسوس که با خبر از دردم نیست
آگاه زحال چهره زردم نیست

ای دوست برای دوستیها که مراست
دریاب که تادرنگر گردم نیست

گفتار نکو دارم و کردام نیست
از گفت نکوی بی عمل عارم نیست

دشوار بود کردن و گفتن آسان
آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست

هرگز المی چو فرقت جانان نیست
دردی بتر از واقعه هجران نیست

گر ترک وداع کرده ، معذورم
توجان منی و داع جان آسان نیست

ابو سعید ابوالخیر




اذن دعا...

آن یکی الله مـی‌گفتـی شبـی تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی
گفت شیطان آخر ای بسیار گو ایــن هـمـه الله را لبیـــک کـــو؟

و چون تحت تأثیر این وسوسه قرار گرفت، به او چنین خطاب شد که:
گفت هین از ذکر چون وامانـده‌ای چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای

گـفت لبیـکم نمـی‌آیــد جــواب زان همـی ‌تـرسـم که باشـم رد باب
گـفت آن الله تـو لبـیک مـاسـت و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست

حیـله‌هـا و چـاره‌جـویـی‌هـای تـو جـذب مـا بـود و گـشاد ایـن پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف مـاست زیـر هـر یـا رب تـو لبیــک‌هــاست

جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانـکه یا رب گفتنـش دستـور نیست
بر دهان و بر لبش فقل است و بنـد تـا ننــالــد بـا خــدا وقــت گـزنـد

داد مر فرعـون را صـد مـلک و مـال تـا بـکـرد او دعــوی عــز جـــــلال
در همـه عمـرش نـدیـد او درد سـر تـا ننـالـد سـوی حـق آن بـد گــهـر



خدمت سیمرغ
  • مربوط به موضوع » شعر

آن همه مرغان به خدمت سیمرغ رفتند.
هفت دریا در راه پیش آمد.
بعضی از سرما هلاک شدند
و بعضی از بوی دریا فروافتادند.
از آن همه دو مرغ بماندند .
خودستایی کردند:که همه فرورفتند.
ما خواهیم رسیدن به سیمرغ
همین که سیمرغ را بدیدند
دو قطره خون از منقارشان فرو چکید و جان بدادند
آخر این سیمرغ آنسوی کوه قاف ساکن نشسته است.
اما پرواز او ازآنسو خدا داند که کجاست؟
این همه مرغان جان بدهند تا گرد کوه قاف دریابند

شمس تبریزی





ایها الناس عشق یعنی چه؟
  • مربوط به موضوع » شعر

دختری کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه



عشق بازی به همین آسانی است...
  • مربوط به موضوع » شعر

عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه‌ای با آهو
برکه‌ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!




تا اطلاع ثانوی تعطیل

سلام تا اطلاع ثانوی (بعد از امتحانات و روشن شدن پاره ای از موضوعات) توانایی به روز رسانی وبلاگ را ندارم
امیدوارم شاد و سر بلند و سبز  باشید...
محمدرضا ناظم بکایی