<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>روانشناسی و عشق و داستان</title>
    <subtitle>سلام، به وبلاگ من خوش آمدید. امیدوارم که بتوانید از مطالب وبلاگ کمال استفاده را ببرید و از نظرات سودمندتان مرا بهره مند کنید.
----------------------------------------------
اینجا یک وبلاگ علمی- اسلامی- اجتماعی است و هرگونه برداشت و استفاده سیاسی از مطالب آن غیر مجاز  و غیر اخلاقی می باشد. </subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-26T17:10:40+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>سال نو مبارک</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2452"/>
        <published>2011-03-20T19:13:08+01:00</published>
        <updated>2011-03-20T19:13:08+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2452</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>
به پایان رسیدن سال 1389 را به تمام خوانندگان عزیز و گرامی تبریک می گویم...از 21 آبان سال 1386 در خدمت شما دوستان بودم این وبلاگ سرآغاز پیدا کردن دوستان بسیاری برایم بود دوستانی که تک تک راهنماییهایشان برایم چراغ راهی بود در این مسیر، و این دوره زمانی به عنوان یکی از بهترین دوران عمر من در این دنیای مجازی بود.در کنار این وبلاگ وبلاگهای دیگری را راه اندازی کردم، وبلاگهایی نظیر وبلاگ دانش که به زبان انگلیسی بود، وبلاگ ایمنی که با همکاری دوتن از دوستانم راه افتاد که متاسفانه به علت پاره ای از مشکل</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2452"><![CDATA[
به پایان رسیدن سال 1389 را به تمام خوانندگان عزیز و گرامی تبریک می گویم...<br>از 21 آبان سال 1386 در خدمت شما دوستان بودم این وبلاگ سرآغاز پیدا کردن دوستان بسیاری برایم بود دوستانی که تک تک راهنماییهایشان برایم چراغ راهی بود در این مسیر، و این دوره زمانی به عنوان یکی از بهترین دوران عمر من در این دنیای مجازی بود.<br>در کنار این وبلاگ وبلاگهای دیگری را راه اندازی کردم، وبلاگهایی نظیر وبلاگ دانش که به زبان انگلیسی بود، وبلاگ ایمنی که با همکاری دوتن از دوستانم راه افتاد که متاسفانه به علت پاره ای از مشکلات ادامه نیافت...<br>این وبلاگ در حدود 100 روز اول خود توانست رنک 3 گوگل را کسب کند، که این امر ممکن نمی شد بجز کمک شما دوستان و خوانندگان عزیز. در این مدت این وبلاگ دوسری فیلترینگ و چندین بار حذف از سرویس میهن بلاگ را از سر گذراند...<br>گوید برای هر چیزی زمانی است، زمانی برای بریدن و زمانی برای دوختن؛ زمانی برای ساختن و زمانی برای خراب کردن...<br>فکر می کنم زمان تمام کردن این وبلاگ هم رسیده است...<br>پس<br>به پایان آمد این دفتر؛ حکایت همچنان باقیست...<br><br><span style="text-decoration: underline;">محمدرضا ناظم بکائی</span><br>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>غیر ممکن</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2451"/>
        <published>2011-03-18T06:13:37+01:00</published>
        <updated>2011-03-18T06:13:37+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2451</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>اینكه ما فكر می كنیم برخی چیزها غیرممكن است، بیشتر برای آن است كه برای خودمان عذری آورده باشیم.لاروشفوكو

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2451"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">اینكه ما فكر می كنیم برخی چیزها غیرممكن است، بیشتر برای آن است كه برای خودمان عذری آورده باشیم.<br></div><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">لاروشفوكو</span>

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>زندگی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2450"/>
        <published>2011-03-18T02:12:10+01:00</published>
        <updated>2011-03-18T02:12:10+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2450</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>همه چیز تغییر می‌یابد و هیچ چیز حتی برای یک لحظه ثابت نمی‌ماند. اگر تو از این نکته آگاه شوی، میل و اشتیاقِ تا ابد ثابت نگه داشتن امور در تو فروکش می‌کند و آن‌گاه آزاد و رها می‌شوی. ناگهان احساس می‌کنی کاملاً آزاد و رهایی. دیگر هیچ چیز تو را آشفته نمی‌کند. نمی‌تواند که تو را آشفته کند.تو به این دلیل آشفته می‌شوی که آرزویی در سر داری، اما اوضاع آن‌گونه که تو می‌خواهی پیش نمی‌رود. به گونه‌ای پیش می‌رود که انتظارات تو را برآورده نمی‌سازد. راه خودش را می‌رود و به حرف تو گوش نمی‌کند.تو هرگز نمی‌دانی چ</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2450"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">همه چیز تغییر می‌یابد و هیچ چیز حتی برای یک لحظه ثابت نمی‌ماند. اگر تو از این نکته آگاه شوی، میل و اشتیاقِ تا ابد ثابت نگه داشتن امور در تو فروکش می‌کند و آن‌گاه آزاد و رها می‌شوی. ناگهان احساس می‌کنی کاملاً آزاد و رهایی. دیگر هیچ چیز تو را آشفته نمی‌کند. نمی‌تواند که تو را آشفته کند.<br>تو به این دلیل آشفته می‌شوی که آرزویی در سر داری، اما اوضاع آن‌گونه که تو می‌خواهی پیش نمی‌رود. به گونه‌ای پیش می‌رود که انتظارات تو را برآورده نمی‌سازد. راه خودش را می‌رود و به حرف تو گوش نمی‌کند.<br>تو هرگز نمی‌دانی چه اتفاقاتی در راه است و این بسیار زیباست. هیجان و شور و حال زندگی است، شگفتی همیشگی زندگی است. اگر زندگی پیش‌بینی‌پذیر می‌بود، مکانیکی می‌شد. زندگی پیش‌بینی‌پذیر نیست. همیشه با شگفتی همراه است و تو هر قدر هشیارتر باشی، با شگفتی بیشتری روبرو می‌شوی. از این رو مردم از هشیار بودن سر باز می‌زنند. دل‌مرده می‌شوند تا در برابر تغییر از خود محافظت کنند!<br>فقط انسان آگاه و هشیار شهامت لازم برای پذیرش پدیده‌های متغیر را داراست و این یعنی شادمانی. آن‌گاه همه چیز برای تو خوب و نیکو می‌شود و هرگز ناامید و ناکام نمی‌شوی.<br><br style="font-weight: bold; font-style: italic;"><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">پرواز در تنهایی</span><br style="font-weight: bold; font-style: italic;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">اشو</span><br></div></div>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>لازم...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2449"/>
        <published>2011-03-17T08:33:46+01:00</published>
        <updated>2011-03-17T08:33:46+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2449</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>باید چیزی گفت مگر آنچه را که لازم است و به کسی که لازم است و موقعی که لازم است.

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2449"><![CDATA[باید چیزی گفت مگر آنچه را که لازم است و به کسی که لازم است و موقعی که لازم است.

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>راز</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2448"/>
        <published>2011-03-17T08:24:42+01:00</published>
        <updated>2011-03-17T08:24:42+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2448</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>شارل اول استوارت پادشاه انگلستان، تخت و تاج و سر خود را از دست ‏داد به علت اینکه یک راز را برملا و آشکار ساخته بود. شارل تصمیم گرفته بود که رؤسای شورشیان را ولو اینکه در پارلمان هم باشند توقیف سازد، اما او بی‌احتیاطی کرد و این تصمیم خود را با زن زیبا و جذاب و فتان خویش ملکه «هانریت دوفرانس» درمیان گذاشت.ملکه که از این خبر به وجد و شعف آمده بود، آن را به یکی از خانم‌هایی که ملازم خدمت وی بودند و به وی اعتماد داشت گفت و آن خانم از آن جهت که با دسته‌ی مخالفان مخفیانه ارتباط داشت فوراً خبر را به نحو</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2448"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">شارل اول استوارت پادشاه انگلستان، تخت و تاج و سر خود را از دست ‏داد به علت اینکه یک راز را برملا و آشکار ساخته بود. شارل تصمیم گرفته بود که رؤسای شورشیان را ولو اینکه در پارلمان هم باشند توقیف سازد، اما او بی‌احتیاطی کرد و این تصمیم خود را با زن زیبا و جذاب و فتان خویش ملکه «هانریت دوفرانس» درمیان گذاشت.<br>ملکه که از این خبر به وجد و شعف آمده بود، آن را به یکی از خانم‌هایی که ملازم خدمت وی بودند و به وی اعتماد داشت گفت و آن خانم از آن جهت که با دسته‌ی مخالفان مخفیانه ارتباط داشت فوراً خبر را به نحوی به اعضای پارلمانی که مورد تهدید توقیف بودند رسانید. نتیجه آن شد که وقتی شاه درصدد اجرای تصمیم نهایی خویش برآمد و خواست، اعضای پارلمان را توقیف کند، پرندگان از قفس پریده بودند و ملت سر به اغتشاش برداشته بود!<br><br><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">آندره موروآ</span><br></div></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>جوهر شجاعت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2447"/>
        <published>2011-03-16T06:09:40+01:00</published>
        <updated>2011-03-16T06:09:40+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2447</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>جوهر شجاعت در این نیست كه شما نترسید، بلكه در آن است كه كسی نفهمد كه ترسیده اید.نبون

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2447"><![CDATA[جوهر شجاعت در این نیست كه شما نترسید، بلكه در آن است كه كسی نفهمد كه ترسیده اید.<br><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">نبون

</span></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شور زندگی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2446"/>
        <published>2011-03-15T08:05:57+01:00</published>
        <updated>2011-03-15T08:05:57+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2446</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>شور زندگی، ترانه ای است كه عشق می سراید؛ شور زندگی همان عشق است كه به حركت در آمده است. عشق و شور زندگی زمانی نصیب تان می شود كه آتش عشق را گرامی داشته و بیاموزید كه همواره آن را روشن و فروزان نگاه دارید.باربارا دی آنجلیس

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2446"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">شور زندگی، ترانه ای است كه عشق می سراید؛ شور زندگی همان عشق است كه به حركت در آمده است. عشق و شور زندگی زمانی نصیب تان می شود كه آتش عشق را گرامی داشته و بیاموزید كه همواره آن را روشن و فروزان نگاه دارید.<br></div><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">باربارا دی آنجلیس</span>

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>مشکل</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2445"/>
        <published>2011-03-14T03:39:29+01:00</published>
        <updated>2011-03-14T03:39:29+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2445</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2445"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>عشق</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2444"/>
        <published>2011-03-13T06:46:36+01:00</published>
        <updated>2011-03-13T06:46:36+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2444</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>عشق امری است بس مهم، زیرا برخلاف سایر امور، سر و كاری با خوشبختی و بدبختی فرد حاضر ندارد؛ عشق باید هستی و ماهیت ویژه ی بشر آینده را تامین كند.آرتور شوپنهاور

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2444"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">عشق امری است بس مهم، زیرا برخلاف سایر امور، سر و كاری با خوشبختی و بدبختی فرد حاضر ندارد؛ عشق باید هستی و ماهیت ویژه ی بشر آینده را تامین كند.<br></div><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">آرتور شوپنهاور

</span></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>گریستن</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2443"/>
        <published>2011-03-13T03:44:54+01:00</published>
        <updated>2011-03-13T03:44:54+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2443</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>هنگامی‌که شما شخص عزیزی را که دوست می‌داشتید از دست می‌دهید، برایش گریه می‌کنید. ولی آیا اشک‌های شما به‌خاطر ‏خودتان نیست؟ آیا واقعاً به‌خاطر کسی‌ست که مرده است؟ آیا ‏تاکنون به‌خاطر دیگران گریه کرده‌اید؟ آیا هرگز برای پسرتان که در ‏جبهه‌ی جنگ کشته شده گریه کرده‌اید؟ واقعاً گریه کرده‌اید؟ آیا آن اشک‌ها بدلیل دلسوزی و ترحم به «خودتان» ‏و «پسرخودتان» است ‏یا واقعاً به‌خاطر این ‌است که «یک انسان» کشته شده است؟ اگر به ‏علت ترحم به خودتان اشک می‌ریزید، باید گفت که اشک‌های شما ‏به هیچ عنوان معنائی ندار</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2443"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">هنگامی‌که شما شخص عزیزی را که دوست می‌داشتید از دست می‌دهید، برایش گریه می‌کنید. ولی آیا اشک‌های شما به‌خاطر ‏خودتان نیست؟ آیا واقعاً به‌خاطر کسی‌ست که مرده است؟ آیا ‏تاکنون به‌خاطر دیگران گریه کرده‌اید؟ آیا هرگز برای پسرتان که در ‏جبهه‌ی جنگ کشته شده گریه کرده‌اید؟ واقعاً گریه کرده‌اید؟ آیا آن اشک‌ها بدلیل دلسوزی و ترحم به «خودتان» ‏و «پسرخودتان» است ‏یا واقعاً به‌خاطر این ‌است که «یک انسان» کشته شده است؟ اگر به ‏علت ترحم به خودتان اشک می‌ریزید، باید گفت که اشک‌های شما ‏به هیچ عنوان معنائی ندارد، زیرا شما به «خودتان» ‏اهمیت ‏می‌دهید. اگر گریه‌ی شما به دلیل این است که کسی که روی آن مقدار ‏زیادی سرمایه‌گذاری کرده‌اید، از بین رفته است، باید اذعان کرد که ‏این عاطفه و مهر و محبت نیست. هنگامی‌که برای برادرتان که فوت شده است گریه می‌کنید، برای او گریه کنید، زیرا گریه کردن برای خود، کار بسیار ساده‌ای‌ست. او رفته است، ظاهراً گریه‌ی شما حاکی از تأثر شماست، اما قلب شما برای او متأثر نشده است، بلکه به ‏علت ترحم به خویش متأثر شده است و ترحم به خویش، ذهن شما را محدود، کودن و گنگ و منگ می‌کند.<br><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">کریشنا مورتی</span><br></div></div>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>معذرت خواهی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2441"/>
        <published>2011-03-12T07:30:40+01:00</published>
        <updated>2011-03-12T07:30:40+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2441</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است ، معذرت خواهی یعنی: اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2441"><![CDATA[معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است ، معذرت خواهی یعنی: اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره<br><br>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آبروی عاشق</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2442"/>
        <published>2011-03-12T03:31:34+01:00</published>
        <updated>2011-03-12T03:31:34+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2442</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>

شیوانا همراه شاگردان از مسیری عبور می کرد. به یک آبادی رسیدند و کنار رودخانه نشستند تا استراحت کنند. تنی چند از اهالی آن آبادی نیز کنار رودخانه ده مشغول فروش محصولات خود بودنددر این هنگام شیوانا و شاگردان متوجه شدند که دو فروشنده با وجودی که جنس هایی کاملا مشابه داشتند و قیمت هایشان هم یکسان بود اما یکی از آنها فروش بیشتری داشت و اهالی دهکده بیشتر از او خرید می کردند. نکته جالب این بود که رهگذران هم برای خرید بیشتر به او مراجعه می کردند. این نکته برای شاگردان جالب به نظر رسید. برای همین از ش</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2442"><![CDATA[

<div style="text-align: justify;">شیوانا همراه شاگردان از مسیری عبور می کرد. به یک آبادی رسیدند و کنار رودخانه نشستند تا استراحت کنند. تنی چند از اهالی آن آبادی نیز کنار رودخانه ده مشغول فروش محصولات خود بودند<br>در این هنگام شیوانا و شاگردان متوجه شدند که دو فروشنده با وجودی که جنس هایی کاملا مشابه داشتند و قیمت هایشان هم یکسان بود اما یکی از آنها فروش بیشتری داشت و اهالی دهکده بیشتر از او خرید می کردند. نکته جالب این بود که رهگذران هم برای خرید بیشتر به او مراجعه می کردند. این نکته برای شاگردان جالب به نظر رسید. برای همین از شیوانا جدا شدند تا دلیل این پرمشتری بودن آن فروشنده را کشف کنند.<br>ساعتی بعد همگی دور شیوانا نشستند و نتیجه تحقیق خود را با هم در میان گذاشتند. مشخص بود که فروشنده پرطرفدار جوانی است فقیر اما محجوب که دلباخته دختر ثروتمندترین شخص دهکده شده که اتفاقا دختری فهیم و با کمالات است. با وجود اختلاف طبقاتی این جوان دست از عشق خود برنداشته و قول داده که به هر ترتیبی شده پول و ثروت لازم برای ازدواج را فراهم کند<br>جوانی که فروش کمتری داشت یک فرد راحت و بی خیال و عاشق پرورش کبوتر بود و برای کسب معاش و گذراندن امور زندگی خود فروشندگی می کرد و به محض این که فرصتی به دست می آورد به سراغ کبوتربازی و سرگرمی های خودش می رفت.<br>یکی از شاگردان گفت: "اما ما هنوز نفهمیده ام چرا با وجودی که هر دو جوان از یک طبقه اجتماعی هستند اما مردم دهکده برای جوانی که دلباخته دختر ثروتمند دهکده است احترام بیشتری قایل هستند و ترجیح می دهند بیشتر از او خرید کنند؟"<br>شیوانا تبسمی کرد و گفت: "جواب ساده است. آبروی عاشق بسته به چیزی است که عاشقش است. آن کبوترباز عاشق کبوتر و بازی است به همان اندازه هم نزد مردم آبرو و احترام دارد. اما آن فروشنده دیگر دختری صاحب کمال از خانواده ای بالاتر از خود را انتخاب کرده و برای رسیدن به او تلاش می کند. طبیعی است که آبرو و اعتبار و ارج و قرب بیشتری نزد مردم دارد و اهالی ترجیح می دهند از او بیشتر خرید کنند تا در مسیری که انتخاب کرده او را یاری رسانند."<br>سپس شیوانا به فروشنده کبوترباز اشاره کرد و گفت: "می گویند عشق چشمان آدم را کور می کند. وقتی انسان عاشق و دلباخته چیزی شود که کم ارزش و بیهوده باشد، باید بداند که آبرو و اعتبار خود را که بسیار ارزش دارد و می تواند برای او ثروت و راحتی فراهم کند بی آن که بداند به پای معشوق خود می ریزد. بنابراین اگر انسان قرار است عاشق شود بهتر است دل به چیزی بسپارد که ارزش داشته باشد و آبرو و اعتباری شایسته برای او به ارمغان آورد

</div>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اندیشیدن </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2440"/>
        <published>2011-03-11T07:29:30+01:00</published>
        <updated>2011-03-11T07:29:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2440</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>اندیشیدن یعنی اینكه آدمی گاهی هم با شجاعت بگوید نه.</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2440"><![CDATA[اندیشیدن یعنی اینكه آدمی گاهی هم با شجاعت بگوید نه.]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>این کمپانی نمی میرد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2439"/>
        <published>2011-03-11T03:18:48+01:00</published>
        <updated>2011-03-11T03:18:48+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2439</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>حتما شما به عنوان&amp;nbsp; یک مدیر با روش Network Marketing&amp;nbsp; یا بازاریابی شبکه ای و طرح های هرمی آشنایی دارید و شاید خودتان برای مدتی در این مجموعه ها فعالیت کرده باشید و یا به دفعات زیاد در این شرکت ها پرزنت شده باشید .همه آنچه که تا امروز در مورد کوئست نت (گلدکوئست سابق) ، شرکتهای اینوست و طرحهای هرمی و از این قبیل شنیده اید و دیده اید ، بگذارید کنار . همه ی مطالبی که تا به امروز در مورد طرح هرمی در وب سایت ها ، روزنامه ها و مقالات خوانده اید و در برنامه های تلویزیونی ( شوک ، مکث و امثالهم .</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2439"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">حتما شما به عنوان&nbsp; یک مدیر با روش Network Marketing&nbsp; یا بازاریابی شبکه ای و طرح های هرمی آشنایی دارید و شاید خودتان برای مدتی در این مجموعه ها فعالیت کرده باشید و یا به دفعات زیاد در این شرکت ها پرزنت شده باشید .<br>همه آنچه که تا امروز در مورد کوئست نت (گلدکوئست سابق) ، شرکتهای اینوست و طرحهای هرمی و از این قبیل شنیده اید و دیده اید ، بگذارید کنار . همه ی مطالبی که تا به امروز در مورد طرح هرمی در وب سایت ها ، روزنامه ها و مقالات خوانده اید و در برنامه های تلویزیونی ( شوک ، مکث و امثالهم ... ) دیده اید ، بگذارید یک گوشه ی ذهنتان . چون در این مقاله می خواهیم این پدیده را که هنوز هم برای بسیاری از افراد ، حتی در قشر مدیران دارای ابهام های بسیار است را ، از دیدگاه مدیریتی و سازمانی نگاه کنیم . پس به شما توصیه میکنیم که با همه ی سختی ها و رنجهای خواندن ، این مقاله کوتاه را از دست ندهید . نگاهی موشکافانه و دقیق در این مقاله شاید منجر به ایجاد ایده هایی حیاتی برای نجات سازمانتان از شرایط بسیار سخت شود.<br>حتما تا به حال از خود پرسیده اید که چرا سازمان کاملا بد نام و بی اعتباری همچون کوئست نت که در کشوری همچون ایران کاملا غیر قانونی است و عضویت در آن طبق بند (ز) ماده 1 قانون مجازات اخلالگران در نظام اقتصادی کشور ، از 1 تا 7 سال زندانی و پرداخت معادل مال اخذ شده ، جزای نقدی دارد ، هنوز هم به حیات خود ادامه می دهد . هنوز هم از گوشه کنار خبرهایی از آن می شونید که عده ای به اصطلاح برای خرید یک محصول این کمپانی ، پول به حساب آن واریز می کنند .<br>لازم به ذکر است که هدف این مقاله موجه جلوه دادن این کمپانی نیست ، بلکه می خواهیم دلایل موفقیت این سازمان را از دیدگاه مدیریتی در شرایط بسیار بسیار آشفته و به نوعی شرایط مرگ سازمان ، بشناسیم .<br>شاید شما معتقد باشید که خوب اساس سازمانهایی همچون کوئست یک روال برنامه ریزی شده برای همین نوع شرایط آشفته است ، اما باید یادآوری کرد که شرایط همیشه اینطور نبوده است . این کمپانی با نام گلد کوئست اینترنشنال از سال 74 شروع به فعالیت کرد و در همان سال های ابتدایی در تهران دفتر نمایندگی داشت . کار به هیچ عنوان منع قانونی نداشت و شیوه ی بازاریابی و یا پرزنت شامل اصول خاصی نمی شد ؛ به طوری که افراد در هر زمان و مکانی برای آن بازاریابی می کردند و عضو می گرفتند . اما به تدریج با متضرر شدن افراد ، بدنام و بی اعتبار شدن کمپانی و از همه مهمتر غیر قانونی شدن آن ، فعالیت این شرکت عملا در اذهان عمومی اشباع شد ؛ به طوری که در 90 درصد موارد افراد با شنیدن نام کوئست نت از آن فرار می کردند و می کنند .<br>از این جا بود که سیر تغییرات کوئست نت با&nbsp; تغییر نام گلد کوئست به کوئست نت یا QI و هزار و یک طرح و برنامه دیگر آغاز شد . همانطور که می دانید تا کنون بالای 1 میلیون نفر در ایران از این کمپانی خرید کرده و یا در آن عضو شده اند که تعداد قابل توجهی از آنها در سالهای اخیر بوده است ، یعنی زمانی که کار غیر قانونی اعلام شد .<br>حال به چند دلیل اصلی که این کمپانی در روال تغییرات خود به آنها رسیده است و به نوعی عوامل موفقیت این غول هرمی دنیا بوده ، اشاره می کنیم ؛ مواردی که شاید کاملا به اهمیت آنها اشراف داشته باشیم و در سمینار ها و مقالات و کتب مختلف مدام به آنها اشاره شده باشد ، اما هیچگاه به آنها عمل نکرده ایم !<br><br><span style="font-weight: bold;">سناریوی بسیار قوی ارتباط با مشتری</span><br>آیا سازمان شما واحد CRM دارد ؟ و آیا در سازمان و مجموعه تان سناریوی حساب شده و مکتوبی برای ارتباط با مشتری دارید ؟ ارتباط با مشتری در ابتدایی ترین نوع ارتباط و در سطح اول، ارتباط 2 فرد با یکدیگر است ؛ شخص بازاریاب و مشتری . به جرأت میتوان گفت قوی ترین رکنی که کوئست نت بر آن استوار است ارتباطات بین افراد است . اگر تا به حال به سی دی ها و جزوات آموزشی کوئست نگاهی کرده باشید ، حتما به یاد دارید که تأکید زیادی به فرد در هنگام نوشتن لیست حلقه اعتبار می شود که تا جایی که می تواند تعداد نفرات بیشتری در لیست بنویسد و یا تأکید پاتمن در آموزش هایش به تعداد کارت ویزیتی که در یک هفته رد و بدل کرده اید ؛ همگی نشان از اهمیت فوق العاده ارتباطات در این سازمان دارد که بر 3 اصل استوار است : <br><ol><li>ایجاد ارتباطات جدید </li><li>تثبیت ارتباطات ضعیف</li><li>تحکیم ارتباطات تثبیت شده</li></ol>در مرحله بعد بازاریاب ها (اعضایی که آماده ی گرفتن عضو جدید هستند ) بایستی آیتم بسیار مهمی را اجرا کنند: تغییر. بخشی از آموزشهای کوئست نت به غیر از سی دی ها و جزوات آموزشی V-Team و سی دی ها و کتابهای روانشناسی عامه پسند و به طور کل ایجاد انگیزه و روشن کردن مشعل خواسته ها و آرزوهای فرد است . نوشتن لیست اهداف ، لیست شکرگذاری و اولویت بندی اهداف نیز در همین راستا است . کتاب معروف قورباغه را قورت بده ( اثر معروف برایان تریسی ) نیز کمک زیادی به این اعضا از لحاظ مدیریت زمان می کند .<br><br><span style="font-weight: bold;">پرزنت حساب شده</span><br>جدای از مرحله ی اعتبار سازی و یا کنجکاو سازی که شاید به نوعی مختص نوع فعالیت این سازمان می باشد ، به یک پرزنت حرفه ای بر می خوریم که تمام تلاش اعضا بر اجرای صحیح و حرفه ای آن است . لازم به ذکر است که به دلیل عضویت افراد از گروهها و طبقات مختلف، ممکن است شما با مواردی هم برخورد داشته باشید که پرزنت یا اصول عضو گیری آنها حرفه ای نبوده ، اما نکته ی مهم ، تأکید سازمان و برنامه ی اصلی سازمان است که تأکید آن به حرفه ای بودن است و افراد در تلاشند تا آن اصول را رعایت کنند .<br>به غیر از تمام مراحلی که قبل از پرزنت روی فرد اجرا می شود ، مثل تحکیم رابطه و مسائل خاص این کمپانی ؛ در روز پرزنت ، اتاق پرزنت از قبل به تعداد نفراتی که در پرزنت باید حضور داشته باشند آماده می شود ؛ افرادی که باید در اتاق به عنوان نت بردار حضور داشته باشند ، همچنین 2 نفری که قرار است پرزنت را انجام دهند و این که هر کدام ، چه بخشی را توضیح دهند و اینکه محل نشستن هر کدام از افراد مذکور و محل نشستن مشتری کجا باشد مشخص می شود ؛ در شروع پرزنت هم ترتیب ورود و نوع صحبتهای اولیه افراد نت بردار با توجه به شخصیت مشتری تعیین شده است . پرزنتورها وارد می شوند و متن مشخص شده ای را مو به مو اجرا می کنند ؛ جزئیات خیلی باید دقیق اجرا شود به همین دلیل حتی یکی از آموزش های افراد در کوئست نت نوع اشاره های قلم در پرزنت است ؛ دقت کنید حرکت قلم روی هر صفحه ی مشخص شده کاتالوگ نیز یکی از آزمونهایی است که از افراد گرفته میشود تا آماده ی پرزنت کردن بشوند ؛ زبان بدن افراد در پرزنت تعیین شده است در قسمتهای مشخصی از پرزنت افراد به روی میز متمایل می شوند و تأیید بدنی حرفهای شخص پرزنتور هم درستی حرفهای شخص را به صورت ناخودآگاه به مشتری جدید منتقل می کند . از طرفی برای تمام سؤالات احتمالی و حتی واکنشهای مختلفی که فرد در هر مرحله ممکن است داشته باشد برنامه ریزی شده است ، پس جای نگرانی وجود ندارد . برای واکنش های مشتری&nbsp; از حالت بی تفاوت تا واکنش شدید که حتی فرد جلسه ی پرزنت را ترک کند ؛ عکس العمل های مناسب با توجه به شخصیت هر فرد طراحی شده است .<br>&nbsp;اگر به کتاب روانشناسی فروش برایان تریسی نیم نگاهی کرده باشید متوجه می شوید که بسیاری از این اصول دقیقا در&nbsp; همین کتاب مطرح شده اند .<br>در مرحله بعدی پیگیری های قوی که آن هم مبحثی طولانی دارد و در این مطلب کوتاه نمی گنجد ، برای فرد اجرا میشود تا فرد در این کمپانی خرید کند .<br>مسأله ای که واقعا در بحث آموزش مدیریت زمان و افزایش راندمان کارمندان برای سازمان های دولتی و بعضا خصوصی ایرانی وجود ندارد و در بیشتر موارد آموزشهای مدیریت زمان و افزایش راندمان یا به افراد سازمان داده نمیشود و یا در حد دادن کتاب و مجله باقی میماند و به مرحله عمل نمی رسد .<br><br></div><ul style="text-align: justify;"><li>عملیات بازاریاب ها&nbsp;</li></ul><div style="margin-right: 40px; text-align: justify;">§تغییرات ظاهری و فکری<br>§ایجاد ارتباط و یا تثبیت و تحکیم ارتباطات با مشتریان</div><ul style="text-align: justify;"><li>عملیاتی که روی مشتری انجام میشود :</li></ul><div style="margin-right: 40px; text-align: justify;">§کنجکاو سازی<br></div><div style="text-align: justify;"><br><br><span style="font-weight: bold;">انگیزش Maximum</span><br>دیوید تیلن در کتاب 12 راز ساده ی مدیریت مایکروسافت می گوید : وقتی در داخل ساختمان مایکروسافت قدم میزنی ، انگار با یک تیم ورزشی برنده بازی میکنی و تماشاگران برای شما هورا میکشند . اکثر ویزیتورهای مایکروسافت این احساس را دارند .<br>وقتی در یکی از دفاتر کوئست نت وارد می شوید دقیقا تمام سعی این سازمان بر این است تا همان حس به شما دست دهد . جالب است بدانید که تقریبا 90 درصد زمان حضور افراد در دفاتر این سازمان صرف افزایش انگیزه و تحریک فرد در رسیدن به آرزوها و اهدافش از طریق این کار است . پس انتظاری جز این نمی رود ، شاید یکی از دلایل جذب و عضویت افراد در این سازمان ، جدا از انگیزه ای که در آینده برای او جهت کار بیشتر ایجاد می کنند ، حضور در محیطی پر از انگیزه ، انرژی مثبت و محبت و حمایت هر چند ظاهری بین افراد است .<br>حال سوالی که مطرح است این است که تا به حال به انگیزه ی کارمندان سازمانتان رسیدگی کرده اید و آیا پول و در آمد تنها انگیزه ی آنها برای کار در سازمانتان است ؟ اگر تا به حال در این راستا برنامه ای اجرا نکرده اید باید بدانید که در این بازی 0-90 به نفع کوئست نت است و اگر یکی از کارمندان شما در همین شرایط ضد کوئست ، توسط یک تیم حرفه ای پرزنت شود احتمالا از کار در سازمان شما استعفا خواهد داد و کل پس انداز خود را برای سرمایه گذاری در کوئست هزینه خواهد کرد .<br>دیدن فیلمهای انگیزشی ، فیلم سمینارهای موفقیت ، کتابهای روانشناسی عامه پسند ، فایلهای صوتی انگیزشی مخصوص کمپانی ، تغییرات ظاهری و فکری ، جلسات گروهی چند ساعته اعضای یک مجموعه ، جلسات گروهی با افراد موفق در سازمان ، جلسات تفریح و سرگرمی در خارج از دفتر ، صحبتهای مستمر افراد بالاتر هرم در راستای شعله ور کردن خواسته های درونی فرد ، همه و همه طراحی شده اند تا در طول حضور شخص در دفتر کوئست انگیزه ی وی را بالا ببرند . حال قضاوت با شماست ؛ و شاید یک سوال بی جواب در اینجا پاسخ داده شود که چرا هیچ کدام از دلایل و توجیهات علمی و منطقی و اسناد ارائه شده از طرف شما به دوستتان جهت هرمی بودن این طرح کارساز نبوده است ؟! افراد سازمان با تکیه بر اصل ایمان و باور ، ایمان و باور فرد را به قدری بالا میبرند که از بین بردن آن به سادگی میسر نیست و به نوعی کوئست نت از یک تجارت ساده به یک ایدئولوژی تغییر شکل داده است . به گفته ی اعضای کمپانی نسبت ایمان به اطلاعات 9 به 1 است !!!<br><br>&nbsp;<br><span style="font-weight: bold;">حمایت روانی Maximum</span><br>جالب است بدانید طبق گفته حسن رفوگران (نماینده و بنیانگذار کارخانه بیک در ایران) ، مهمترین توصیه ی بارن بیک ، بنیانگذار کارخانه بیک در جهان به وی ، حمایت روانی از کارمندان&nbsp; بوده است&nbsp; . توصیه ای که شاید شما هم&nbsp; در کشوری مثل ایران ، اهمیت آن را بدانید اما مثل موارد قبل کمتر به آن پرداخته و یا شاید اصلا نپرداخته اید .<br>جمله ای که اعضای کوئست به شخص جدید میگویند این است که فرد پس از ورود ، عضویت یا خرید محصول ،&nbsp; Full Support میشود از طرف تمامی افراد مجموعه . به قسمی که فرد واقعا این حمایت را ، اگر حتی به ظاهر هم باشد حس میکند و همین مسأله احساس بهتری در فرد ایجاد میکند . البته ناگفته نماند که این حمایت را در عمل هم ثابت می کنند ، مثلا شخص برای پیگیری ورودی جدید احتیاج به نفراتی برای صحبت با وی دارد ، تمامی افراد حاضرند تا برای انجام این کار به وی کمک کنند . اتفاقی که در کمتر سازمانی می افتد و همین باعث ایجاد حس اعتماد قوی در شخص به آن مجموعه و اعضا می شود .<br>موارد ذکر شده چند نمونه از عوامل موفقیت این غول هرمی در کشورهای جهان سوم بوده است .حال با تمام این نکته ها ، نتیجه این است که اگر کوئست نت ، متغیر های بالا را در تابع جدید شرایط حال حاضر تغییر دهد ، خروجی های متناسب با زمان حال بدست خواهد آمد و موج جدید کوئست نت آغاز خواهد شد .<br>لازم است بدانید که در حال حاضر تمامی سرشاخه ها و نفرات اصلی کوئست نت ، از محراب ص.ز گرفته تا ح.غ و بسیاری دیگر در ایران دستگیر شده و به فعالیت خود ادامه نمی دهند . جالب است بدانید که حتی برای تبرئه خود وب سایت <a href="http://www.ftoc.ir/" target="_blank" title="">http://www.ftoc.ir&nbsp;</a>&nbsp; را راه اندازی کرده اند . با دستگیری این افراد و جمع آوری دفاتر متعدد کوئست در سراسر کشور ، ظاهرا پرونده ی این غول هرمی برای همیشه در ایران بسته شده است ؛ اما همانطور که گمان می رود ، ویجی اسواران (مدیر کوئست نت ) با تزریق مقادیری تغییرات جدید ، سعی در زنده نگه داشتن این غول بزرگ دارد . شما با مراجعه به آخرین آدرس وب سایت این شرکت میتوانید خودتان تغییرات را حس کنید . تغییر آدرس به <a href="http://www.qnemirates.ae/" target="_blank" title="">http://www.qnemirates.ae</a> ؛ تغییر نام تجاری QuestNet به Qnet&nbsp; ؛ انتقال دفتر شرکت به ابوظبی ، حذف زبان فارسی و قرار دادن زبان عربی به عنوان زبان پیش فرض سایت ، تنها بخشی از تغییرات جدید این کمپانی طی چند هفته ی اخیر است . <br></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اشتباه و حقیقت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2438"/>
        <published>2011-03-10T10:17:36+01:00</published>
        <updated>2011-03-10T10:17:36+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2438</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>اشتباه می تواند حتی از یك شكاف بگذرد، ولی حقیقت در یك دروازه گیر می كند.

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2438"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">اشتباه می تواند حتی از یك شكاف بگذرد، ولی حقیقت در یك دروازه گیر می كند.

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آینده کودک</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2437"/>
        <published>2011-03-09T09:52:23+01:00</published>
        <updated>2011-03-09T09:52:23+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2437</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>هرگز به كودك تان نگویید پیشه آینده اش چه باشد. همواره به او ادب و ستایش به دیگران را آموزش دهید، چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شما در نیكبختی خواهید بود و اگر این گونه نباشد، هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگواری بخشد.اُرد بزرگ

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2437"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">هرگز به كودك تان نگویید پیشه آینده اش چه باشد. همواره به او ادب و ستایش به دیگران را آموزش دهید، چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شما در نیكبختی خواهید بود و اگر این گونه نباشد، هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگواری بخشد.<br></div><div style="text-align: left;"><span style="font-style: italic; font-weight: bold;">اُرد بزرگ</span>

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>رودخانه</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2436"/>
        <published>2011-03-08T05:21:29+01:00</published>
        <updated>2011-03-08T05:21:29+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2436</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>در یك رودخانه نمی توان دو بار آب تنی كرد.هراكلیت

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2436"><![CDATA[در یك رودخانه نمی توان دو بار آب تنی كرد.<br><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">هراكلیت

</span></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اثر پروانه ای</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2435"/>
        <published>2011-03-08T03:05:08+01:00</published>
        <updated>2011-03-08T03:05:08+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2435</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>به تازگی مقاله ای در مورد پدیده ای به نام &quot;اثر پروانه ای&quot; خواندم. منطق &quot;تئوری chaos&quot; نوسان کوچک آغازینی است که می تواند نوسانات و تغییرات عمده ای در رفتار سیستم به وجود آورد. این اصطلاح به ایده اثر پروانه ای بر می گردد که بال زدن یک پروانه در اتمسفر کالیفرنیا می تواند مجنر به گردباد در کانزاس شود. اگر پروانه پر نزند، منحنی سیستم تغییرات زیادی پیدا می کند.احتمالا از خود می پرسید که این اثر چه ارتباطی با پشتیبانی از مشتری دارد؟ مساله را باز می کنیم. تحقیقات در مورد مشتریان نشان می دهد که مهمترین د</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2435"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">به تازگی مقاله ای در مورد پدیده ای به نام "اثر پروانه ای" خواندم. منطق "تئوری chaos" نوسان کوچک آغازینی است که می تواند نوسانات و تغییرات عمده ای در رفتار سیستم به وجود آورد. این اصطلاح به ایده اثر پروانه ای بر می گردد که بال زدن یک پروانه در اتمسفر کالیفرنیا می تواند مجنر به گردباد در کانزاس شود. اگر پروانه پر نزند، منحنی سیستم تغییرات زیادی پیدا می کند.<br>احتمالا از خود می پرسید که این اثر چه ارتباطی با پشتیبانی از مشتری دارد؟ مساله را باز می کنیم. تحقیقات در مورد مشتریان نشان می دهد که مهمترین دلیلی که باعث می شود آنها کسب و کاری را رها کنند و هرگز بازنگردند، رفتار یک کارمند است. خواه، این رفتار بی ادبانه و خواه از روی بی تفاوتی باشد، ما در را بسته یا تلفن را قطع کرده و می گوییم: "من هرگز به اینجا برنمی گردم."<br>حال باید دید چه عاملی باعث می شود یک کارمند از روی بی تفاوتی با مشتری برخورد کند؟ باید به عقب برگردیم و تصمیم خود برای استخدام این کارمند را مورد بررسی مجدد قرار دهیم، شاید او کارمند از نوعی که مورد نیاز ما بوده، نباشد. آموزشی که به کارمند خود داده ایم موثر و یا نوع آن متناسب با شغل وی نبوده است. اما، من عقیده دارم که مهمترین دلیل این است که مدیر آن کارمند با وی از روی بی تفاوتی برخورد کرده است. ممکن است این دلیل مطلق نباشد اما اکثر ما اثری را که بر اطرافیان خود داریم نادیده می گیریم. توجه نمی کنیم که پروانه می تواند گردبادی از ارائه سرویس نامناسب به مشتری را باعث شود.<br>بنابراین، چگونه می توانیم مطمئن شویم که اثر پروانه ای مثبت و نه منفی باشد؟ به موارد زیر توجه کنید:<br>۱) چگونه وضعیت روحی شما کلمات شما را تحت تاثیر قرار می دهد؟ آبا اتفاقی در زندگی شخصی شما و یا در جلسه ای که داشتید رخ داده که رفتار شما با کارمندانتان را تحت تاثیر قرار داده است؟ زمانی را به خاطر داشته باشید که پس از یک جلسه نه چندان خوشایند در مورد بودجه و مسائل مالی، کارمندی به در اتاق شما می زند! واکنش شما چگونه خواهد بود؟ البته، هرکسی ممکن است روز بدی داشته باشد اما مهم آن است که نگذاریم این روز بد بر رفتار ما با دیگران، بخصوص کسانی که برای ما کار می کنند، اثر بدی بگذارد.<br>۲) تا به حال چندبار این جمله را در مورد رئیس خود به کار برده ایم "امروز اصلا روز خوبی برای صحبت با بیل نیست، به نظر می آید روز بدی داشته است." ؟ این جمله در چشم بهم زدنی در محیط پخش می شود. برای بسیاری از افراد این اظهارنظر بار منفی و برای بسیاری سکوت و بی تفاوتی به همراه دارد. کارمندان به در اتاق می زنند و جویای احوال مدیر خود می شوند. به عنوان مثال، وقتی مدیری بیش از حد سکوت می کند، نگرانی کارمندان بیشتر می شود.<br>۳) به خاطر داشته باشید که کسی شما را می بیند و اگر مدیر هستید، تعداد کسانی که شما را نظاره می کنند افزایش می یابد. صحبت های شما با مشتریان و نحوه برخورد با آنها و حتی نظر شما درباره آنها پس از اینکه مشتریان دفتر یا مغازه را ترک می کنند، همه از مواردی است که کارمندان از روی آنها الگوبرداری می کنند. مدل خوبی برای پشتیبانی از مشتری رسم کنید تا کارمندان شما نیز چنان کنند.<br>۴) روزی یک کار خوب و شایسته برای کسی انجام دهید. اشارات کوتاه اما پسندیده باعث خلق وضعیت های نیکو می شود. تغییر حالت فرد باعث می شود اثری که بر دیگران می گذارد خارق العاده باشد و آنها نسبت به خود نیز احساس خوبی پیدا کنند. به انتظار مشاهده عملکرد سه ماهه یک کارمند نباشید تا از وی قدردانی کنید. به کارهای مثبت آنها بلادرنگ اشاره کنید و همه را تشویق به انجام صحیح مسئولیت خود نمایید. بسیاری اشارات کوچک گردبادهای مثبتی را شامل می شوند.<br>گمان می کنم به فکر فرو رفتید. این جملات تازه نبودند اما سعی کنید به عنوان یک مدیر به برخوردهای خود دوباره توجه کنید. کارمندان شما به اختلاف شما و مشتریان پی برده و مشتریان نیز تفاوت میان کارمندان تان را می فهمند.&nbsp;

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شکست</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2434"/>
        <published>2011-03-07T05:01:14+01:00</published>
        <updated>2011-03-07T05:01:14+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2434</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>شكست، تنها زمانی رخ می دهد كه تلاشی در كار نباشد.ای.هابارد

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2434"><![CDATA[شكست، تنها زمانی رخ می دهد كه تلاشی در كار نباشد.<br><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">ای.هابارد

</span></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اگر در مصاحبه شغلی پذیرفته نشدیم</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2433"/>
        <published>2011-03-07T03:15:55+01:00</published>
        <updated>2011-03-07T03:15:55+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2433</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>زمانی ازیک مصاحبه استخدامی گذشته ولی کسی باشما تماس نمی گیرد؟ بعد ازمدتی که با واهمه کاررا دنبال می کنید ودرذهنتان به جستجوی آن هستید که چه اتفاقی افتاده است تلاش می کنید با مرور آنچه گذشته دریابید که نتیجه چه بوده است ؟ به دنبال آن دفترتلفن خودتان را بازمی کنید وبا محلی که باشما مصاحبه شده تماس می گیرید . اکنون ببینیم چه روی داده است ؟شما فقط تلفن زده اید، شغلی پیدا نکرده اید.مصاحبه کننده به شما می گوید: از اینکه تشریف آوردید، سپاسگزارم، اما شخص دیگری را استخدام کرده ایم.ممکن است که یک تمایل غر</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2433"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">زمانی ازیک مصاحبه استخدامی گذشته ولی کسی باشما تماس نمی گیرد؟ بعد ازمدتی که با واهمه کاررا دنبال می کنید ودرذهنتان به جستجوی آن هستید که چه اتفاقی افتاده است تلاش می کنید با مرور آنچه گذشته دریابید که نتیجه چه بوده است ؟ به دنبال آن دفترتلفن خودتان را بازمی کنید وبا محلی که باشما مصاحبه شده تماس می گیرید . اکنون ببینیم چه روی داده است ؟<br>شما فقط تلفن زده اید، شغلی پیدا نکرده اید.<br>مصاحبه کننده به شما می گوید: از اینکه تشریف آوردید، سپاسگزارم، اما شخص دیگری را استخدام کرده ایم.<br>ممکن است که یک تمایل غریزی شما را وادار به تلفن زدن کند اما اگر مدبرانه عمل کنید، ظرف مدت چند دقیقه بعد از صبحت کردن با مصاحبه کننده احساس خوبی پیدا خواهید کرد.<br>به دلیل اینکه علت مردود شدن در این مصاحبه را متوجه شده اید و این همان نکته ای است که به شما در جستجوی شغلی بعدی کمک بزرگی خواهد کرد. به عنوان مثال می توانید از مصاحبه کننده درخواست کنید که در این باره به شما توضیحاتی بدهد. اکنون وقت این نیست که کنترل خودتان را از دست بدهید و غیرحرفه ای عمل کنید. به خاطر داشته باشید که ممکن است فرد دیگری که استخدام شده، نتواند کار کند و گزینه بعدی برای استخدام جایگزین، شما باشید، و شاید هم شما را برای قسمت دیگری از سازمان در نظر گرفته باشند. نباید از کوره در بروید و مثلا بگویید: «خوب، این بدشانسی شما بود که مرا انتخاب نکردید! بالاخره معلوم هست که قراراست چه کسی را استخدام کنید؟». در عوض باید جملاتی شبیه به این را بگویید: «برای اینکه مرا از این موضوع مطلع کردید، سپاسگزارم. می توانم بپرسم که علت پذیرفته نشدن من چه بوده است؟»<br>اگر پاسخ واضحی دریافت نکردید، می توانید اینگونه ادامه دهید:« ممکن است خواهش کنم مرا راهنمایی کنید و بگویید که باید چگونه مهارت ها و تواناییی های خودم را افزایش دهم و یا اصلا برای موفقیت و دستیابی به چنین موقعیت شغلی، در آینده باید چه مهارت ها و توانایی های دیگری کسب کنم؟»<br>اشاره به چنین نکاتی، باعث می شود که مصاحبه کننده متوجه شود که حتی در شرایط ناراحت کننده نیز قادر به حفظ خونسردی خود بوده و برای اثبات توانمندی های خود، همچنان ثابت قدم هستید. همین ممکن است موجب شود تا مصاحبه کننده موقعیت شغلی دیگری که موجود است را برای شما در نظر بگیرد.<br>در عین حال نیز می توانید برای پافشاری بیشتر از یک چنین جملاتی استفاده کنید: «البته من هنوز هم بسیار تمایل دارم که با شرکت شما کار کنم، و در صورت لزوم حاضرم در آزمون یک موقعیت شغلی دیگر از شرکت شما، امتحان دهم، یا اینکه یک بار دیگر هم در آینده در همین مصاحبه شغلی، شرکت کنم؛ آیا برای شما چنین کاری مقدور است؟»<br>نکته اساسی در اینجا، غرولند نکردن و حفظ ارتباط با کارفرما یا مصاحبه کننده است. این نوع مکالمات می تواند منجر به یادآوری های بعدی در آینده شود و با این کار شما نشان می دهید نه تنها از پذیرفته نشدن در مصاحبه، ناامید نشده اید، بلکه همچنان تمایل دارید که در لیست «فعال» کارفرمای احتمالی خود باقی بمانید.<br>این تاکتیک معمولاً به یافتن موقعیت های شغلی دیگری، منجر می شود. به عنوان مثال، می توانم بگوییم که شما فقط دریافته اید که چرا نتوانسته اید موقعیتی را که امیدوار به پذیرفته شدن در آن بودید، به دست بیاورید. اما این عین ناامیدی است، اگر شما نتوانسته اید از این موقعیت برای اعمال تغییرات لازم جهت مصاحبات بعدی استفاده کنید، دنیا که به آخر نرسیده است. در این گونه موارد، شما حداقل نوعی رابطه آشنایی با فردی که اطلاعات مورد نظر را به شما داده است، پیدا کرده اید، بنابراین پرسیدن چند سوال، چندان غیرمعقول نخواهد بود.<br>شما می گویید:«خوب، البته ناراحت که هستم، اما مایلم که بدانم برای اصلاح نقاط ضعف خودم، بهتر است چه کارهایی انجام بدهم. شما می توانید چند راه کار مناسب را که در این زمینه به من کمک کند، پیشنهاد نمایید؟»<br>بعد از اینکه (امیدوارانه)، اطلاعات مفیدی در این زمینه کسب کردید، آنگاه می توانید درباره آنها فکر کنید. آیا باید دوره های بیشتری ببینید؟ باید در قسمت های دیگری کار کنید و یا آموزش همزمان داشته باشید تا بتوانید به کسب موقعیت مورد نظر خود قائل شوید؟<br>می توانید در نهایت بپرسید:«اگر شما به جای من بودید، دفعه بعد چه کار می کردید؟»<br>با اینکار شما، در ذهن آن کارفرما به عنوان شخصی که مایل به اکتساب مهارتهای جدید و آموزش دیدن در زمینه های دیگر نیز هست، نقش می بندید و به احتمال زیاد، در آزمون های استخدامی دیگر، از شما چشم نخواهد پوشید. چنانچه نتوانستید مستقیماً به پاسخ سوالات خود دست پیدا کنید، تقاضا کنید تا وقت ملاقات دیگری برای شما تعیین کنند.<br>به خاطر داشته باشید:<br>فردی که قادر به کنترل احساس ناراحتی خود باشد و حرفه ای عمل کند- و آن را تجربه مثبتی برای موقعیت های احتمالی آینده تصور کند- در آینده به عنوان شخصی بالغ، قابل اعتماد و موجه، به وی خواهند نگریست. و افرادی هم که خلاف این کار را انجام می دهند، دفعه بعد هم شکست خواهند خورد<br><br></div>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>وجود خدا</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2432"/>
        <published>2011-03-06T05:19:28+01:00</published>
        <updated>2011-03-06T05:19:28+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2432</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>دلم می خواهد چنان زندگی كنم كه وجود خدا را تنها در سودی كه به دیگران می رسانم، احساس نمایم.سنگا

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2432"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">دلم می خواهد چنان زندگی كنم كه وجود خدا را تنها در سودی كه به دیگران می رسانم، احساس نمایم.<br></div><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">سنگا

</span></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>زبان بدن در مصاحبه کاری</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2431"/>
        <published>2011-03-06T03:18:02+01:00</published>
        <updated>2011-03-06T03:18:02+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2431</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>زمان مصاحبه است و قلبتان چنان میتپد که میخواهد از سینه خارج شود، دانه های عرق روی پیشانیتان نشسته و افکارتان مغشوش است.اما، این تنها یک مصاحبه کاری است نه یک بازجویی خصومت آمیز. هرچند شکی نیست که گاهی مصاحبه برای کار میتواند بسیار اعصاب خرد کن باشد، اما نباید فراموش کرد که بسیاری از جویندگان کار، زمان قابل توجهی را به نگران شدن و تمرین درباره آنچه باید در مصاحبه بگویند اختصاص میدهند، و سپس زبان بدن آنان تمام این زحمات را به باد میدهد.یک ضرب المثل قدیمی میگوید :&quot;مشکل از آنچه میگویی نیست، بلکه در </summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2431"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">زمان مصاحبه است و قلبتان چنان میتپد که میخواهد از سینه خارج شود، دانه های عرق روی پیشانیتان نشسته و افکارتان مغشوش است.<br>اما، این تنها یک مصاحبه کاری است نه یک بازجویی خصومت آمیز. هرچند شکی نیست که گاهی مصاحبه برای کار میتواند بسیار اعصاب خرد کن باشد، اما نباید فراموش کرد که بسیاری از جویندگان کار، زمان قابل توجهی را به نگران شدن و تمرین درباره آنچه باید در مصاحبه بگویند اختصاص میدهند، و سپس زبان بدن آنان تمام این زحمات را به باد میدهد.<br>یک ضرب المثل قدیمی میگوید :"مشکل از آنچه میگویی نیست، بلکه در شیوه بیان کردن آن است." و این واقعیتی است که حتی وقتی چیزی نمیگویید هم صادق است. شما باید بدانید که چگونه حرفه ای بودن خود را از طریق کلام و رفتار نشان دهید.<br>از آنجایی که سرنخهای موجود در رفتار و زبان بدن شما، حاوی پاسخهایی مهم و مختصر بوده و هنگامی که در حالت نگران و اضطراب هستید و نمیتوانید شوق و تمایل خود را ابراز کنید، زبان بدن میتواند بیانگر احساسات شما باشد، به ارایه راهنمایی در این زمینه میپردازیم:<br>▪ با همان کلام اول مجذوبشان کنید<br>قرار است قبل از اینکه وارد محل مصاحبه شوید، کارهای زیر را انجام داده باشید: با خواندن اخبار و اطلاعات مربوط به شرکت، خود را از کار و امور آن آگاه ساخته، پاسخ خود را با تمرین برای پاسخ به سوالات احتمالی و معمول مصاحبه آماده کرده و با دقت لباس مناسبی بر تن نموده و با روی و مویی به اندازه آراسته در محل حاضر شده باشید. به این ترتیب شما آماده هستید، درست است؟<br>عده ای از مسئولان کارگزینی و مدیران مدعی هستند که در عرض ۳۰ ثانیه و حتی کمتر، میتوانند یک کاندیدای مناسب برای کار پیشنهادی را تشخیص دهند، که طبعا مقدار بسیار زیادی از این تشخیص، برپایه ظاهر شخص و زبان بدن اوست. هرگز هنگام ورود به اتاق مصاحبه در حال مرتب کردن کراوات یا بالا کشیدن شلوار و صاف کردن دامن نباشید. این کارها را باید قبل از ورود انجام داده باشید. هنگام دست دادن مراقب باشید که دستتان مانند "ماهی مرده" نباشد، محکم و با اعتماد به نفس دست بدهید و در حالی که سلام میکنید در چشمان طرف مقابل نگاه کنید.<br><span style="font-weight: bold;">بایدها و نبایدها</span><br>اگر روی صندلی به جلو و عقب تاب بخورید، پای خود را بلرزانید، با انگشتان خود ضرب گرفته و بدن خود را بخارانید، درست مانند کارمندی به نظر میرسید که نمیتواند حتی برای چند دقیقه متمرکز باقی بماند. و کسی چنین کارمندی را نمیخواهد.<br><span style="font-weight: bold; text-decoration: underline;">نباید</span><br>۱) پس سر یا گردن خود را بمالید، حتی اگر واقعا دچار گرفتگی گردن شده اید. چنین حرکتی شما را بی علاقه نشان میدهد.<br>۲) بینی خود را لمس کرده با بمالید. چنین کاری علاوه بر اینکه چندان مودبانه نیست، موجب میشود که کاملا صادق و روراست به نظر نرسید.<br>۳) دست به سینه بنشینید. این حرکت ظاهری غیر دوستانه و غیر متعهد به شما میدهد.<br>۴) پاهایتان را روی هم انداخته و با بیخیالی پای رویی را بلرزانید. اینکار توجه شخص مقابل را منحرف کرده و در ضمن نشانه میزان ناراحتی و نا امنی شماست.<br>۵) بدن خود را به سمت درب متمایل کنید. به این ترتیب به نظر میرسد که هر لحظه آماده فرار هستید.<br>۶) در حالت نشسته قوز کنید. این حالت شما را بی علاقه و بدون آمادگی نشان میدهد.<br>۷) با نگاهی خالی به او خیره شوید. این حالت، نگاه کسی است که میخواهد خود را از شخص مقابل دور نگهدارد.<br><span style="font-weight: bold; text-decoration: underline;">باید:</span><br>۱) با پشت صاف بنشینید و اندکی به جلو خم شوید. علاوه بر اینکه این حالت نشان دهنده علاقه و توجه شما به این گفتگوست، تنظیم بدن خودتان با شخص مصاحبه کننده، نشانه تحسین و موافقت شما با اوست.<br>۲) با حفظ حالت علاقمند چهره خود، اشتیاقتان را نمایش دهید. به موقع سر تکان داده و حرکاتی متناسب با آنچه میشنوید نشان دهید.<br>۳) فاصله مناسب بین خود و طرف مقابل را حفظ کنید. فاصله ایمن از طرف مقابل حداقل ۵۰ سانتیمتر است.<br>۴) استفاده از ادوکلن و عطریات را بسیار محدود کنید. بسیاری از افراد نسبت به عطریات حساسیت دارند. اگر از هر لحاظ مناسب باشید اما موجب سردرد مصاحبه کننده شوید، همه چیز خراب خواهد شد.<br>۵) اگر در آن واحد با بیش از یک مصاحبه کننده روبرو هستید، مراقب باشید که نگاهتان در حین پاسخ دادن به کسی که از شما سوال کرده است، لحظاتی نیز متوجه شخص دیگر شود و سپس دوباره به سمت نفر اول برگردید. فقط مراقب باشید که مانند تماشاچی تنیس به نظر نرسید.<br>۶) همیشه امکان وقفه در مصاحبه وجود دارد. در چنین مواقعی، از خیره شدن به مصاحبه گر که در حال انجام کاری فوری است، خودداری کنید و با اشاره او را متوجه کنید که در صورت لزوم، میتوانید بیرون منتظر بمانید.<br>۷) در انتهای مصاحبه، حتی در زمانی که در حال مصاحبه تلفنی هستید، بایستید و لبخند بزنید. ایستادن موجب افزایش میزان هوشیاری شما شده و موجب میشود که شما با تمرکز بیشتری به گفتگو ادامه دهید و هنگام خداحافظی تعارفها و جملات بی ربط بر زبان نیاورید. موقرانه خداحافظی کنید.<br><br>پس از چند پرسش و پاسخ فکر شده و سنجیده با شخص مصاحبه کننده، کار تقریبا تمام میشود، اما همچنان باید خونسردی خود را حفظ کنید. دست دادن شما هنگام خداحافظی باید به همان قدرت و اعتماد بنفس ابتدای کار باشد. این حالت را در طی خروج از دفتر و ساختمان شرکت و ورود به خیابان حفظ کنید. هنگامی که سوار اتوموبیل خود یا تاکسی شده و یا فاصله مناسبی از محل دور شدید، میتوانید بدن خود را رها کنید. زیرا اگر همه موارد را عالی انجام داده و در طی مصاحبه درخشیده باشید، آخرین چیزی که به آن نیاز دارید این است که رئیس آینده تان، شما را در حال بشکن زدن ببیند.

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>یک جمله</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2430"/>
        <published>2011-03-05T05:33:09+01:00</published>
        <updated>2011-03-05T05:33:09+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2430</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>اگر می بایست من از میان سیصد شعر حماسی یك جمله را برگزینم كه تمام آموزشهایم را در بر داشته باشد، این جمله را بر می گزینم : هیچ اندیشه بدی را در سر یا در دل خود جای مده.كنفوسیوس

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2430"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">اگر می بایست من از میان سیصد شعر حماسی یك جمله را برگزینم كه تمام آموزشهایم را در بر داشته باشد، این جمله را بر می گزینم : هیچ اندیشه بدی را در سر یا در دل خود جای مده.<br></div><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">كنفوسیوس

</span></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>مدیریت خشم </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2429"/>
        <published>2011-03-05T03:26:26+01:00</published>
        <updated>2011-03-05T03:26:26+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2429</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>روزنامه‌ها گاهی به اتفاقات مرگباری اشاره می‌کنند که بر اثر خشمی ‌آنی ایجاد شده‌اند. تا به حال چند بار در حالی که رگ‌های گردنتان از شدت عصبانیت بیرون زده بوده کاری انجام داده‌اید و بعدا از انجامش به شدت پشیمان شده‌اید؟ چرا عصبانی می‌شویم؟ و چقدر می‌توانیم خشم خود را کنترل کنیم؟ اینها سوال‌هایی است که ممکن است گاهی از خود پرسیده باشید. بهتر است کمی‌ هم بدون هیچ عصبانیتی به خشم فکر کنیم و آن را بشناسیم.خشم یکی از هیجان‌های پیچیده انسان است. خشم واکنشی متداول نسبت به ناکامی‌ و بدرفتاری است. همه ما د</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2429"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">روزنامه‌ها گاهی به اتفاقات مرگباری اشاره می‌کنند که بر اثر خشمی ‌آنی ایجاد شده‌اند. تا به حال چند بار در حالی که رگ‌های گردنتان از شدت عصبانیت بیرون زده بوده کاری انجام داده‌اید و بعدا از انجامش به شدت پشیمان شده‌اید؟ چرا عصبانی می‌شویم؟ و چقدر می‌توانیم خشم خود را کنترل کنیم؟ اینها سوال‌هایی است که ممکن است گاهی از خود پرسیده باشید. بهتر است کمی‌ هم بدون هیچ عصبانیتی به خشم فکر کنیم و آن را بشناسیم.<br>خشم یکی از هیجان‌های پیچیده انسان است. خشم واکنشی متداول نسبت به ناکامی‌ و بدرفتاری است. همه ما در طول زندگی با موقعیت‌های خشم‌برانگیز روبه‌رو شده‌ایم. اشکال خشم این است که اگر چه بخشی از زندگی است ولی ما را از رسیدن به اهداف‌مان باز می‌دارد.<br>ارایه تعریفی واضح و مشخص از خشم بسیار دشوار است، زیرا افراد از نظر زمان و علت خشم و شیوه واکنش به آن کاملا‌ متفاوت هستند. هیجان‌هایی که اغلب با خشم همراه هستند، عبارتند از: عصبانیت، خشونت،‌ خصومت،‌ کینه‌توزی،‌ غضب،‌ تنفر، ‌تحریک، ‌حساسیت، ‌تحقیر و رنجش. چون تعاریف و تجربیات ما از این احساسات متفاوت است،‌ توصیف دقیق آنها غیرممکن است.<br><br><span style="font-weight: bold;">چرا افراد خشمگین می‌شوند؟</span><br>تصور اینکه فرد در معرض تهدید، خسارت، آسیب، از دست رفتن شخصیت، عزت نفس، سلامتی و غرور است می‌تواند فرد را خشمگین کند. همچنین انتظارات نا به جا از دیگران، ناکامی‌ها و پایمال شدن حقوق دلیلی برای خشمگین شدن است.<br>همه افراد به یک اندازه در معرض خشم نیستند. در هنگام خستگی،‌ بیماری و درد، آستانه ظهور خشم کاهش می‌یابد. همچنین، افرادی که اعتماد به نفس پایینی دارند؛ تحملشان نسبت به ناکامی‌ها اندک است؛ از مورد انتقاد واقع شدن هراس دارند و همچنین کسانی که تصور می‌کنند باید همیشه با صلابت، شجاع، قدرتمند وقوی به نظر برسند بیش از سایرین خشم را تجربه می‌کنند.<br><br><span style="font-weight: bold;">عوارض جسمی خشم</span><br>اتفاقاتی که متعاقب خشمگین شدن در بدن ایجاد می‌شوند عبارتند از : تنفس سریع، متوقف شدن سیستم گوارش که یکی از بدترین پیامدهای خشم است، آزاد شدن ذخایر گلوکز از کبد، ترشح کورتیزول و سرکوب سیستم ایمنی، افزایش هورمون تستوسترون در مردان، تسریع و تشدید حرکات و گفتار، سفت شدن عضلات، گشاد شدن چشم‌ها، سرخ شدن چهره و انتقال جریان خون از پوست، کبد، معده و روده به سمت قلب، سیستم عصبی مرکزی و عضلات. افرادی که سریع کنترل خود را از دست داده و خشمگین می‌شوند در درازمدت دچار مشکلاتی از قبیل اختلالات پوستی، قلبی‌عروقی، گوارشی، نارسایی سیستم عصبی، تشدید علایم بیماری موجود در بدن، آرتروز و سکته قلبی می‌شوند. پس باید بتوانند خشم خود را کنترل و مدیریت کنند.<br><br><span style="font-weight: bold;">راه‌های کنترل خشم</span><br>برای مدیریت خشم نکته مهم شناخت این مساله است که چه وقت خشم برای شما مشکل ایجاد می‌کند و زندگی شما را به طور جدی به خطر می‌اندازد و در مواقع روبه‌رو شدن با آن، چگونه می‌توان با آن مقابله کرد. برای این کار به راه حل دو مرحله‌ای ما توجه کنید:<br><br><span style="text-decoration: underline;">اول:</span> بررسی منطقی بودن علل خشم: یک نقطه خوب برای آموختن شیوه مقابله با خشم تجزیه و تحلیل ارزیابی‌های اولیه است. وقتی ارزیابی اولیه از رویدادی ناخوشایند و مشکل‌ساز به عمل می‌آورید، باید معین کنید آیا مساله ارزش ناراحت شدن را دارد یا نه؟ ‌اینجاست که می‌توانید از مهارت‌های تفکر منطقی خود، ‌بهره‌مند شوید. همه ما خواسته‌ها و تقاضاهای غیرمنطقی از زندگی داریم و انتظار داریم که دیگران همیشه با ما خوب رفتار کنند، ‌چون در غیر این صورت خشمگین می‌شویم.<br>پس،‌ شما باید خواسته‌های غیرمنطقی خود را بشناسید و آنها را به خواسته‌های واقع‌بینانه‌تر تبدیل کنید تا با دلایل غیرمنطقی خشمگین نشوید.<br><span style="text-decoration: underline;">دوم:</span> استفاده از روش خود آرام‌سازی برای حفظ کنترل خود در مواردی که مورد بی‌حرمتی قرار گرفته‌اید: وقتی عصبانی هستید استفاده از مهارت خود آرام‌سازی بسیار مفید و اثربخش است.<br>برای این کار در حالت راحتی دراز بکشید یا بنشینید. چند نفس عمیق و آرام بکشید. طوری که پر شدن ریه‌هایتان از اکسیژن را احساس کنید. آرام و آهسته نفس بکشید (نفس‌های عمیق و آرام). به خودتان بگویید: «نفس عمیق بکش... نگه‌دار... بیرون بده»<br>تمام افکار و نگرانی‌های خود را از ذهنتان خارج کنید. فقط نفس آرام بکشید و همان‌طور که به نفس‌های عمیق و آرام خود ادامه می‌دهید، به پاهایتان توجه کنید. عضلات پاهایتان را یا با هم یا یکی‌یکی سفت کنید. آنها را چند ثانیه به این حالت نگه دارید و سپس رها کنید. وقتی عضلات پاها شل می‌شوند،‌ خون به راحتی در آنها جریان می‌یابد، به همین دلیل در پاهایتان احساس گرمی‌ می‌کنید. سپس روی بازوها و دست‌هایتان تمرکز کنید. دست‌هایتان را با هم یا یکی‌یکی سفت کنید. همین کار را با بازوهای خود انجام دهید. بعد از اینکه چند بار بازوها و دست‌های خود را سفت و شل کردید، ‌همه تنیدگی آنها را خارج کنید. یعنی آنها را به حالت شل رها کنید.<br>حال برگردن و شانه‌هایتان تمرکز کنید. شانه‌های خود را بالا بکشید و عضلات گردن و شانه را سفت کنید. اگر برای مدتی در این حالت بمانید، ‌عضلات گردنتان سفت می‌شود و پشتتان درد می‌گیرد. این کار را چند بار تکرار کنید. با شل کردن عضلات شانه و گردن متوجه تفاوت بین عضلات شل و تنیده می‌شوید. یادگیری طرز تشخیص تنیدگی، مهارت باارزشی است زیرا با این عمل می‌توانید متوجه شوید که چه وقت تمرین آرام‌سازی روی شما اثر می‌گذارد. به نفس عمیق و آرام ادامه دهید. حال به عضلات چهره تان تمرکز کنید. عضلات چانه‌تان را سفت کنید. احتمالا از اینکه می‌بینید چقدر این عضلات سفت هستند، ‌تعجب خواهید کرد. چشم‌هایتان را محکم ببندید و به شدت اخم کنید. حال عضلات چهره‌تان را کاملا شل کنید. جریان خون را وقتی چهره‌تان شروع به گرم شدن و راحت شدن می‌کند،‌ احساس می‌کند. به نفس کشیدن آرام و عمیق ادامه دهید،‌ در این حالت همه قسمت‌های بدنتان در حالت آرامش و راحتی قرار می‌گیرند.<br>بنابراین، خود آرام‌سازی مهارتی است که می‌توانید با استفاده از آن، ‌کارهای خوبی برای خودتان انجام دهید. این فرصتی است تا شما از ناملایمات زندگی روزمره فرار کنید؛ ‌زمانی است تا در درونتان، آرامش را بیابید و به بدنتان اجازه دهید تا کار خارق‌العاده خود را انجام دهد.<br><br><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">منبع :روزنامه سلامت&nbsp;</span>

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بزرگترین عشق</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2428"/>
        <published>2011-03-04T05:47:00+01:00</published>
        <updated>2011-03-04T05:47:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2428</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>بزرگترین عشق، عشقی است كه همه چیز می دهد و در ازای آن، هیچ چیز نمی خواهد.لئو بوسكالیا

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2428"><![CDATA[بزرگترین عشق، عشقی است كه همه چیز می دهد و در ازای آن، هیچ چیز نمی خواهد.<br><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">لئو بوسكالیا

</span></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دیروز- امروز- فردا</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2427"/>
        <published>2011-03-03T07:05:51+01:00</published>
        <updated>2011-03-03T07:05:51+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2427</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>اینكه امروز كه هستیم، پیامد گزینش دیروز ما است. فردا هم همان خواهیم شد كه امروز برمی گزینیم.جان ماكسول

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2427"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">اینكه امروز كه هستیم، پیامد گزینش دیروز ما است. فردا هم همان خواهیم شد كه امروز برمی گزینیم.<br></div><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">جان ماكسول

</span></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>ایجاد خلاقیت و ایده های بزرگ در ذهن</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2425"/>
        <published>2011-03-03T03:01:33+01:00</published>
        <updated>2011-03-03T03:01:33+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2425</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>خلاقیت باعث بروز افکار بزرگ در انسان میشود. اما معمولا سـخت ترین مرحله نــقطه شروع است. افکار بزرگ ما را به سمت پیشرفت راهنمایی کرده و فردایی روشن را برایمــان به ارمغان می آورند. با به کارگیری اصولی که دراین قسمت برای شما شرح می دهیم می تـوانـیـد یـک تـجارت بزرگ و بی نقص راه اندازید. ما متاسفانه ذهن خود را به انجام این امور عادت نداده ایم. این امر سبب میشود تـا توانایی خـود را بـرای دامـن دادن بـه تـصورات و تخیلات از دست داده و در نـتـیـجه قـدرت تـخـیـل خـود را به کار نگیریم. به همین دلیل فرصته</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2425"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">خلاقیت باعث بروز افکار بزرگ در انسان میشود. اما معمولا سـخت ترین مرحله نــقطه شروع است. افکار بزرگ ما را به سمت پیشرفت راهنمایی کرده و فردایی روشن را برایمــان به ارمغان می آورند. با به کارگیری اصولی که دراین قسمت برای شما شرح می دهیم می تـوانـیـد یـک تـجارت بزرگ و بی نقص راه اندازید. ما متاسفانه ذهن خود را به انجام این امور عادت نداده ایم. این امر سبب میشود تـا توانایی خـود را بـرای دامـن دادن بـه تـصورات و تخیلات از دست داده و در نـتـیـجه قـدرت تـخـیـل خـود را به کار نگیریم. به همین دلیل فرصتهای بی شماری را به آسانی از دست می دهیم.<br>ایـده های بـزرگ از مـحـلی فـــرای باورهای شخصی نشات می گـیـرند. بـاید بـه دوردسـت هــا بنگرید و افکار متفاوت را آزمایش کنید تا به نتیجه مطلوب دست پیدا کنید.<br>عده ای بـــا به کار نگرفتن ذهن خود آنرا به طرز وحشتناکی بی حس و کرخت می کنند، چنین رفتاری باعث می شود درخت افکار شما هیچ گاه به بار ننشیند.<br><br><span style="font-weight: bold;">1- زیاد مطالعه کنید</span><br>ذهن شما همانند بدنتان برای اینکه رشد پیدا کرده و پرورش یابد نیازمند تمرین و تحرک است، و چه تمرینی بهتر از کتاب خواندن. سعی کنید با افکار و عقاید انسان های موفق در طول تاریخ آشنا شوید. شرح حال و تاریخچه زندگی هر یک از آنها را مرور کنید و از آن درس بگیرید. با مطالعه این کتب می توان حدس زد که چگونه این افراد بزرگ ذهن خود را برای رسیدن به بهترین ها پرورش داده بودند. همچنین می توانید مجلاتی نظیر تجارت و یا اقتصاد روز را نیز مطالعه کنید. با آگاهی از نظرات دیگران پیرامون مسایل مختلف شما سطحی نگری را کنار می گذارید و با یک دید عمقی به موضوعات مختلف می نگرید.<br><br><span style="font-weight: bold;">2- فرصت هایی را که در آن ذهن شما خلاق است از دست ندهید</span><br>شاید بروز بسیاری از مسائل را به شانس واگذار می کنید. تصور شما&nbsp; نادرست است. شاید بعضی مواقع حس می کنید که مغزتان اصلا کار نمی کند و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد. اما مواقعی هم وجود دارد که ذهنتان به قدری فعال است که می خواهید انیشتن را به رقابت دعوت کنید. تنها مشکل موجود این است که این زمان طلایی مواقعی که شما به آن نیاز دارید، ظاهر نمیشود. زمانی که ذهن در حال فوران است تا آنجا که می توانید به افکار خود پر و بال دهید. اجازه دهید افکارتان مثل آب آتش نشانی به بالاترین نقطه صعود کنند. هنگامی که برای پرواز کردن به ذهن خود فضا می دهید، او شما را به دوردست ها خواهد برد و نتایج شگفت انگیزی را بدست خواهد داد.<br><br><span style="font-weight: bold;">3-&nbsp; یک دفترچه یادداشت به همراه داشته باشید</span><br>هنگامیکه افکار بی نظیر به ذهن شما خطور می کنند از ذخیره کردن آنها اطمینان خاطر حاصل کنید. در این امر به یادداشت های ذهنی اکتفا نکنید زیرا ممکن است به دست فراموشی سپرده شوند. سعی کنید همیشه یک دفترچه یادداشت و یا یک ضبط صوت به همراه داشته باشید به ویژه در کنار تخت خواب خود برای مواقعی که افکار طلایی در حدود ساعت 2 نیمه شب به ذهن شما خطور می کنند. هنگامیکه افکارتان در جایی ثبت شوند، شما به راحتی می توانید به آنها دسترسی پیدا کنید و آنها را به سرعت به کار ببندید. افکار بزرگ نیز مانند میوه ها فقط تا زمانی که تازه و شاداب باشند قابل استفاده هستند.<br><br><span style="font-weight: bold;">4- از افکار دیگران بهره بجویید</span><br>بهره جستن از افکار و عقاید دیگران نیز به نوبه خود روش مناسبی برای گسترش ایده های شخصی شماست. افراد مختلف دارای نقطه نظرات و چشم اندازهای متفاوتی هستند. توانایی های آنها مختلف است و سوابق و پیشینه های متفاوتی دارند. کارکرد ذهن افراد منحصر به فرد است. با مطرح شدن یک بحث در میان جمع ، آنقدر پیشنهادهای مختلف شنیده می شود که نیمی از آنها هرگز به ذهن شما نمی رسیدند. به این طریق شما میتوانید با کوله باری سرشار از افکار متفاوت در جاده تصمیم گیری گام بردارید.<br>نسبت به نظر هیچ کس بی توجهی نکنید . شاید در نگاه اول احمقانه به نظر برسند اما شاید مانند صدف هایی باشند که در خود گوهرهای گرانقیمتی را جای داده اند. درست نیست که در مورد نظر دیگران به قضاوت بنشینیم سعی کنید به جای قضاوتهای بیهوده آن ها را سبک سنگین کرده و در امور روزمره خود به کار بندید.<br><br><span style="font-weight: bold;">5- تغییراتی در محیط اطراف خود ایجاد کنید</span><br>گاهی اوقات تنها چیزی که باعث می شود ذهن خسته شما را دوباره به کار اندازد تغییر وضع ظاهری محیط اطرافتان است. اگر چشم انداز پیرامون شما تغییر کند، ذهن شما نیز به صورت ناخود آگاه به سمت یک دیدگاه جدید تغییر جهت می دهد. اگر تمام مدت در پشت میز خود بنشینید ذهن خود را در آن شرایط محدود می کنید و هیچ فضایی برای برانگیختگی او باقی نمی گذارید.<br>بنابر این میتوانید پیاده روی کنید، به باشگاه ورزشی بروید، کنار آب رود بنشینید و در کل به یک مکان جدید قدم بگذارید تا ذهن شما نیز بتواند آزادانه به تمرین و تقلا بپردازد.<br><br><span style="font-weight: bold;">6- بر روی شکاف میان دو نسل خط بطلان بکشید</span><br>ذهن کودکان تروتازه و شاداب است. آنها جسور هستند و احساساتشان از طریق فشار های اجتماعی سرکوب نشده است. به جهان با شگفتی می نگرند و مانند بزرگترها پاکی و معصومیت خود را از دست نداده اند. با کودکان پیرامون مسائل مختلف صحبت کنید تا با نقطه نظر ساده و بی آلایش آنها آشنا شوید. اگر می خواهید مشکلی را حل کنید نظر آنها را نیز جویا شوید. عقاید آنها شما را به تعجب وا می دارند. آنها قصد تاثیرگذاری در دیگران را ندارند و همه چیز را تنها با اتکا بر پاکی و صداقت بیان می کنند.<br>از سوی دیگر با افراد سالخورده و مسن نیز مشورت کنید. آنها مدت ها پیش با تمام این مشکلات مواجه شده اند و با آن دست و پنجه نرم کرده اند. تجربیاتشان آنقدر سودمند و با ارزش است که هیچ قیمتی را نمی توان بر روی آن گذاشت. پس آنها را دست کم نگیرید، با دیدگاههایشان نسبت به زندگی آشنا شوید و از آنها درس بگیرید. قطعا شما را به سوی جهت مناسب هدایت می کنند و از مشکلات در امان خواهید بود.<br><br><span style="font-weight: bold;">7- به رفیق شفیق خود مراجعه کنید</span><br>همه ما دوستی داریم که به نظر میرسد توانایی پاسخ به تمام مسائل و مشکلات ما را دارد. چرا تنها در مورد مشکلات شخصی از او کمک می خواهید؟ بد نیست گاهی در مورد مسائل مهمتر نیز از او یاری بجویید.<br><br><span style="font-weight: bold;">8- به توانایی های خود اتکا کنید</span><br>قواعد و اصول کلی را برای یک لحظه هم که شده فراموش کنید. این رهنمون ها در جای خود مفید هستند اما ممکن است مانند یک چشمبند عمل کرده و قدرت داشتن دید وسیع را از شما بگیرند و اجازه دیدن چشم اندازهای متفاوت را به شما ندهند. هرزگاهی خود را از قید و بند قوانین آزاد کنید. شما می توانید بدون توجه به کارآیی روش های گذشته به آسانی و بدون بروز هیچ شک و تردیدی در راه مورد نظر خود گام بردارید. کمی جسارت به خرج دهید و سیستمهای فعلی را زیر سوال برید.<br><br><span style="font-weight: bold;">9- در حیطه کاری خود به فعالیت بپردازید</span><br>خیلی خوب است که به ذهن خود اجازه دهید آزادانه به گردش بپردازد. اما این گردش باید در حیطه دانش شما انجام پذیرد. اگر یک طراح هستید لازم نیست راه حلی برای مشکلات اقتصادی پیدا کنید. افکار شما تنها در رشته ای که مهارت دارید خوب کار می کنند و در سایر رشته ها نتیجه ای مصیبت بار را به دنبال خواهند داشت. اگر نیاز به ورود به قلمرو دیگری را دارید بهتر است قبل از هر کار با یک متخصص مشورت کنید و اجازه انجام کلیه امور را به دست او بسپارید تا با استفاده از دانش و تخصص خود عمل کند.<br><br><span style="font-weight: bold;">10-&nbsp; به ذهن خود آزادی عمل دهید</span><br>آیا با تمرین های رایج نویسندگان آشنایی دارید؟ آنها برای مبارزه با محدودیت ها یک روش بسیار جالب را برگزیده اند. فقط کافی است قلم را بر روی کاغذ گذاشته و هر آنچه که در ذهنتان است را بر روی کاغذ بیاورید. میتوانید از مشکلات شروع کنید و به دنبال هیچ گونه ارتباطی در دست نوشته های خود نباشید. مهم نیست که تا چه حد عبث و نا معقول به نظر می رسند. بعدا می توانید مثل یک جدول تناوبی آنها را سازماندهی کنید، در آخر نیز امکان دارد به چیزی دست پیدا کنید که بیهوده و بی ربط باشد اما چیزی که در این مبحث حائز اهمیت است این است که شما به ذهن خود اجازه غرق شدن در مسائل مختلف را داده اید و این خود یک امتیاز محسوب می شود. هیچ کس نمی داند شاید به نتیجه ای برسید که سال ها منتظر آن بوده اید.<br><br><span style="font-weight: bold;">11- ایده های گذشته را از نو بسازید</span><br>افکار شما مثل کامپیوتر هستند. هر چند وقت یک بار نیاز است که سخت افزار آن را ارتقا دهید. ایده های بزرگ گذشته را پیش روی خود بگذارید و بر روی آن ها عملیات نوسازی انجام دهید. آن ها را اصلاح کنید و برای بهبودی آن ها تلاش کنید. ضمائم لازم را نیز&nbsp; برای تقویت هر چه بیشتر به آنها بیفزایید. این کارها را می توان با نوشتن عقاید اولیه خود بر روی کاغذ و نظم دادن به آشفتگی ذهنتان انجام دهید. عالی به نظر میرسد پس منتظر چه هستید؟ بهتر است در انجام آن تعجیل کنید.<br><br><span style="font-weight: bold;">12- از الهه وجودتان یاری بخواهید</span><br>آیا یک شی، آهنگ، مکان و یا یک شخص خاص وجود دارد که حضور و یا تجسم او برای شما خوشایند بوده و به ذهنتان نیرویی همچون قدرت موتور جت می دهد. از هیچ تلاشی برای رسیدن به آن مضایقه نکنید. تنها یک چنین چیزهایی هستند که شما را به سمت ابتکارات بدیع رهنمون می سازند. از وجود آن بهره بجویید و اجازه دهید تا انوار طلایی آن به درونتان نفوذ کند و ذهن شما را در بر گیرد.<br><br><span style="text-decoration: underline; font-weight: bold;">یک ایده بزرگ از چه ویژگی هایی برخوردار است</span><br>شرکت ها و کمپانی های بزرگ به ویژه آن دسته که بر روی مسائلی نظیر طراحی و تبلیغات کار می کنند، سرمایه گذاری های عظیمی&nbsp; صرف می کنند تا به کارکنان خود آموزش دهند که چگونه میتوانند ذهن خود را آزاد کنند تا سرچشمه ایده های بزرگ باشند. خیلی از آنها از کارمندان درخواست ارائه لیست هفتگی ایده ها را میکنند. در چنین محیطی چیزی به عنوان فکر بد وجود ندارد فقط بعضی ایده ها خام هستند.<br>بنابراین خیال بافی و رویا پردازی کنید تا ذهـن شما به نظریه پردازی عادت کند و از قلمرو سادگی بیرون آید. قدری افسار گسـیـخـــته باشید تا پندار شما به بلندی ها پرواز کرده و اوج گیرد <br></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>راه شهوت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2426"/>
        <published>2011-03-02T07:03:42+01:00</published>
        <updated>2011-03-02T07:03:42+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2426</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>باران همیشه از سقف های سست به داخل اتاق می چكد و شهوت از مغز پوك.بودا

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2426"><![CDATA[باران همیشه از سقف های سست به داخل اتاق می چكد و شهوت از مغز پوك.<br><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">بودا

</span></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>جلسه شاخص کار تیمی </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2424"/>
        <published>2011-03-02T03:15:33+01:00</published>
        <updated>2011-03-02T03:15:33+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2424</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>در بدو ورودم به یکی از کارخانجات خصوصی که قبلا کار می کردم بر اساس اعتقادی که داشتم جلسات هفتگی بین مدیران را برقرار کردم . اولین عکس العملها اعتراضات مستقیم و غیر مستقیمی بود که از طرف مدیر عامل شد که بجای تشکیل جلسه به کارها برسیم . سعی کردم که با گزارش خروجی های مناسب جلسات و همچنین دقت در زمان آنها و موقع تشکیلشان که حتی الامکان در اوج ساعات کاری نباشد قدری حساسیتها را کم کنم . البته در نهایت با بازخوردهای مناسبی که از جلسات حاصل شد ایشان از طرفداران پرو پا قرص تشکیل جلسات شد… اینکه جلسه چگو</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2424"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">در بدو ورودم به یکی از کارخانجات خصوصی که قبلا کار می کردم بر اساس اعتقادی که داشتم جلسات هفتگی بین مدیران را برقرار کردم . اولین عکس العملها اعتراضات مستقیم و غیر مستقیمی بود که از طرف مدیر عامل شد که بجای تشکیل جلسه به کارها برسیم . سعی کردم که با گزارش خروجی های مناسب جلسات و همچنین دقت در زمان آنها و موقع تشکیلشان که حتی الامکان در اوج ساعات کاری نباشد قدری حساسیتها را کم کنم . البته در نهایت با بازخوردهای مناسبی که از جلسات حاصل شد ایشان از طرفداران پرو پا قرص تشکیل جلسات شد… اینکه جلسه چگونه اداره شود از نکات مهم در قضاوت مثبت بودن یا منفی بودن آن است . برخی جلسات واقعا نه تنها هیچگونه خروجی مثبت ندارند که باعث تنش و عدم تفاهم می گردند . یک جلسه باید برنامه داشته باشد و سناریوی اجرای آن می بایست مشخص باشد . شروعی مناسب و ادامه ای هدفدار و پایانی خوب . جلسه یکی از ابزارهای مناسب کار تیمی است . اگر کسی بگوید به کار تیمی اعتقاد دارد ولی جلساتی بین اعضای تیم برگزار نکند در تحقق این ایده ناموفق است .جلسه نماد تبادل ایده ها و هماهنگی برای اجرای کارها و تقسیم مسئولیتها است. از نکات بارز در موفقیت جلسات یکی اینستکه هدف مشخص باشد . معمولا جلسات تخصصی و موردی بسیار موثر تر می باشند . چرا که هدف مشخص است و حدود کار معلوم . در جلسات یاد می گیریم که ایده های خود را چگونه بیان کنیم که دیگران توجه شوند و در تحقق ایده به ما کمک کنند . یادمی گیریم که باید ایده مان در چالش افکار دیگران صیقل بخورد و پخته شود . یاد می گیریم که باید در جایی سکوت کنیم تا دیگران حرف بزنند . یاد می گیریم که گوش کنیم!یاد می گیریم که به حرف دیگران توجه کنیم .در جلسات می آموزیم که با عکس العملهای دیگران در مقابل افکارمان چه مثبت و چه منفی چگونه رفتار کنیم . و مدیریت رفتار و هیجانات خویش را تمرین می کنیم . در جلسات گفتگویی دو نفره و در خلوت نداریم در یک جمع حضور داریم که مناسبات خاص خویش را دارد . افراد مختلف با خصوصیات رفتاری و اخلاقی متنوع در کنار هم می نشینیم و در مورد موضوعاتی صحبت می کنیم تا به توافقاتی برسیم واین یعنی پذیرفتن این تنوع و تفاوت و زمینه سازی برای کار جمعی. آنچه می تواند جلسات را از حالت سکون خارج کند ایجاد فرصت گفتگو برای همه است مطرح شدن ایده ها بدون هراس است .در جلسات باید بگونه ای پیش رفت که شرکت کنندگان یاد بگیرند راهکار ارائه کنند . صرف بیان مشکلات و انتقاد گره ای را برای ما باز نمی کند باید یاد بگیریم که مشکل را خوب بشناسیم و از ابعاد مختلف بررسی کنیم و در انتها برایش راهکار بدهیم تا رفع شود . جلسات دماسنج سازمان هستند . با نگاهی به جلسات می توان یک ارزیابی سریع از مناسبات سازمان بدست آورد . جلسه پر بحث و گفتگو نشانگر یک سازمان پویا و فعال است . جلسه ای با رفتارهای تند و خشن و توهین نشانگر یک سازمان بیمار است که باید روی ظرفیت انتقاد پذیری افراد ان کار کرد . باید آموزش مدیریت کنترل هیجانات را در آن پیاده کرد .یک جلسه ساکت و بی بحث نشانگر یک سازمانی با افراد محافظه کار و ترسو و شاید فرصت طلب است<br>در بدو ورودم به یکی از کارخانجات خصوصی که قبلا کار می کردم بر اساس اعتقادی که داشتم جلسات هفتگی بین مدیران را برقرار کردم . اولین عکس العملها اعتراضات مستقیم و غیر مستقیمی بود که از طرف مدیر عامل شد که بجای تشکیل جلسه به کارها برسیم . سعی کردم که با گزارش خروجی های مناسب جلسات و همچنین دقت در زمان آنها و موقع تشکیلشان که حتی الامکان در اوج ساعات کاری نباشد قدری حساسیتها را کم کنم . البته در نهایت با بازخوردهای مناسبی که از جلسات حاصل شد ایشان از طرفداران پرو پا قرص تشکیل جلسات شد… اینکه جلسه چگونه اداره شود از نکات مهم در قضاوت مثبت بودن یا منفی بودن آن است . برخی جلسات واقعا نه تنها هیچگونه خروجی مثبت ندارند که باعث تنش و عدم تفاهم می گردند . یک جلسه باید برنامه داشته باشد و سناریوی اجرای آن می بایست مشخص باشد . شروعی مناسب و ادامه ای هدفدار و پایانی خوب . جلسه یکی از ابزارهای مناسب کار تیمی است . اگر کسی بگوید به کار تیمی اعتقاد دارد ولی جلساتی بین اعضای تیم برگزار نکند در تحقق این ایده ناموفق است .جلسه نماد تبادل ایده ها و هماهنگی برای اجرای کارها و تقسیم مسئولیتها است. از نکات بارز در موفقیت جلسات یکی اینستکه هدف مشخص باشد . معمولا جلسات تخصصی و موردی بسیار موثر تر می باشند . چرا که هدف مشخص است و حدود کار معلوم . در جلسات یاد می گیریم که ایده های خود را چگونه بیان کنیم که دیگران توجه شوند و در تحقق ایده به ما کمک کنند . یادمی گیریم که باید ایده مان در چالش افکار دیگران صیقل بخورد و پخته شود . یاد می گیریم که باید در جایی سکوت کنیم تا دیگران حرف بزنند . یاد می گیریم که گوش کنیم!یاد می گیریم که به حرف دیگران توجه کنیم .در جلسات می آموزیم که با عکس العملهای دیگران در مقابل افکارمان چه مثبت و چه منفی چگونه رفتار کنیم . و مدیریت رفتار و هیجانات خویش را تمرین می کنیم . در جلسات گفتگویی دو نفره و در خلوت نداریم در یک جمع حضور داریم که مناسبات خاص خویش را دارد . افراد مختلف با خصوصیات رفتاری و اخلاقی متنوع در کنار هم می نشینیم و در مورد موضوعاتی صحبت می کنیم تا به توافقاتی برسیم واین یعنی پذیرفتن این تنوع و تفاوت و زمینه سازی برای کار جمعی. آنچه می تواند جلسات را از حالت سکون خارج کند ایجاد فرصت گفتگو برای همه است مطرح شدن ایده ها بدون هراس است .در جلسات باید بگونه ای پیش رفت که شرکت کنندگان یاد بگیرند راهکار ارائه کنند . صرف بیان مشکلات و انتقاد گره ای را برای ما باز نمی کند باید یاد بگیریم که مشکل را خوب بشناسیم و از ابعاد مختلف بررسی کنیم و در انتها برایش راهکار بدهیم تا رفع شود . جلسات دماسنج سازمان هستند . با نگاهی به جلسات می توان یک ارزیابی سریع از مناسبات سازمان بدست آورد . جلسه پر بحث و گفتگو نشانگر یک سازمان پویا و فعال است . جلسه ای با رفتارهای تند و خشن و توهین نشانگر یک سازمان بیمار است که باید روی ظرفیت انتقاد پذیری افراد ان کار کرد . باید آموزش مدیریت کنترل هیجانات را در آن پیاده کرد .یک جلسه ساکت و بی بحث نشانگر یک سازمانی با افراد محافظه کار و ترسو و شاید فرصت طلب است.<br>از خاطرات یک مدیر<br></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دشمن</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2423"/>
        <published>2011-03-01T05:16:58+01:00</published>
        <updated>2011-03-01T05:16:58+01:00</updated>
        <id>tag:http://psychlogy.mihanblog.com/post/2423</id>
        <author>
            <name>محمدرضا ناظم بکائی</name>
        </author>
        <summary>دشمن هرگز دوست نگردد.ابوالفضل بیهقی

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://psychlogy.mihanblog.com/post/2423"><![CDATA[دشمن هرگز دوست نگردد.<br><div style="text-align: left;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;">ابوالفضل بیهقی</span>

</div>]]></content>
    </entry>
</feed>

