با خر جماعت طرف شدی

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند. روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می کند و زنبور بیچاره که خود رابین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند ، زبان خر را نیش می زند وتا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد . خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید : « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.» ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد ، از خر عذر خواهی می کند و می گوید :« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.» خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید :« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟» ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید :« می دانم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو این كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است!ا




بزرگتر از انسان

بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و در انسان چیزی بزرگتر از فكر او.
همیلتون




پیش از آنکه قلبت را بدزدند :

قلبت کتیبه ای باستانی است ، از هزاره ای دور، سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا رابر آن حکاکی کرده اند. الفبای قومی ناشناخته را شاید . وتو آن کوهی که نمی توانی وازه هایی را که بر سینه ات کنده اند بخوانی.
قرن ها پشت قرن می گذرد وغبارها روی غبار می نشیند وتو هنوز منتظری تا ، کسی بیاید وخاک روی این کتیبه را بروبد . کسی که رمز الفباهای منسوخ رابلد است ، کسی که می تواند از شکل های درهم وبرهم ، واژه کشف کند واز واژه های بی معنا ، منشور وفرمان وقانون به در بکشد.
گشودن رمزها ، رنج است وکسی برای  رمز گشایی این  گتیبه ی مهجور رنج نخواهد برد . کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.
اما چرا ، همیشه کسانی هستند ، دزدان الواح باستانی  وسارقان عتیقه های قیمتی . کتیبه ی قلبت را می دزدند بی آن که بتوانند حرفی از آن را بخوانند و کتیه ی قلبت را می دزدند زیراشیطان خریدار است .
او سهامدار موزه آتش است . وآرزویش آن است که لوح قلبت را بردیوار جهنم بیاویزد .
پیش از آنکه قلبت را بدزدند ، پیش از آنکه دلت را به سرفت برند ، کاری بکن . آن قلم تراش نازک ایمان را بردار ، که باید هرشب وهرروز ، که باید هرروز وهرشب بروبی وبزدایی و بکاوی . شاید روزی معنای این حروف را بفهمی ، حروفی را که به رمز وبه راز بر سینه ات نگاشته اند وقدر زندگی هرکس به قدر رنجی است که درکندو کاو و کشف ین لوح میبرد .
زیرا که این لوح ، همان لوح محفوظ است ، همان کتیبه ی مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است .
عرفان نظر اهاری




بنده

اگر می خواهی بنده كسی نباشی، بنده هیچ چیز نشو.
 ژاك دوال




It is not for myself

O Allah, our protector and guide, You are the greatest Friend and
Comfort we have! To be able to come to You in prayer like this is the most
Beautiful part of our lives!
 
It is not for myself that I want to pray today, O Allah, but for those
Who are near and dear to me and about whom I worrying. You know what they
Are facing, O Allah. And You know most of all the deepest reasons why
These things have come upon them!
 
And You know how I want to help. Truly I think it would be easier if I could
Only face what they are facing. But You know how helpless we are to help
Another even though we know what is just and right.
 
Only You are left, O Allah. Do be with them in all things at all times.
Protect them from enemies and evil, O Allah. Forgive them their sins and
Put love of others in their hearts.
 
O do make them happy in their lives at home, O Allah, and help them live
As You wouldst have them live. Above all, put love in their hearts for You.
 
And thank You, Allah, for Your goodness to them and to me. Thank You for
Your love and guidance and protection! May we honor you all the days of our
Lives. And be happy and uplifted even as I feel right now!
 Amen

 



تفاوت عشق است با ازدواج

یک روز پدر بزرگم  برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم،
 چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت،
همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش،
به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه
ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمی کنی که خوب این که تعهدی نداره، می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه...
و این تفاوت عشق است با ازدواج 




جهت دادن افکار

همچنانکه کماندار تیرهای خود را می تراشد و صاف می کند هر انسانی نیز می تواند افکار آشفته خود را جهت دهد.
بودا