تبلیغات
روانشناسی و عشق و داستان - مطالب آذر 1388
زمستان
  • مربوط به موضوع » شعر

زمستان
رنگ سپید برف
همچون پوششی ست ، به روی بیداری شهر ...
سرما و خوابِ خوشی ،
که کائنات را به فراموشی سپرده ،
و آنان را از زمان دور کرده است .
لمس یخ سرد رودخانه
باد سرد و سوزانی که پوستم را نوازش می کند ،
مرا به یاد بی رحمی روزگار می اندازد !
و سکوتش ؛
دلهره ی خاموشیِ پس از آن را به همراه دارد ...
انوار لطیف نور خورشید
آخرین توانش را به کار می گیرد
و بازتاب رنگ آفتابی آن ، بر روی دانه های می تابد .
تلفیقی از زرد و گلبهی
این اندک گرماییست
که این حضور سرد را
ترمیم می کند ...

شیوانا




چاه عشق

در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.
آلبرت انیشتین




پیر مرد و اسب

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .
می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .
صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .
می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…




زندگی

پرسیدم: چطور، بهتر زندگی كنم؟ با كمی مكث جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر، با اعتماد، زمان حالت را بگذران، و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شك هایت را باور نكن، و هیچگاه به باورهایت شك نكن.




دنیا

همیشه به خاطر داشته باشید که دنیا هرگز مدیون شما نیست ، زیرا قبل از شما نیز وجود داشته است .
جان استیل




چشمه خارا
  • مربوط به موضوع » شعر

ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت
 تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
 خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت





معجزه هم معجزه های قدیم
  • مربوط به موضوع » شعر

بی بی می گفت: آب و جارو معجزه می كند
عشق را به خانه ات می كشاند
به شرط آنكه قانون چهل روز و صبح زود و لب در رعایت شود
چهل روز تمام كوچه را به عشق دیدارت آب و جارو كردم
اب دیده و جاروی پلك
نیامدی
و من
با جایزه شهروند منضبط بر مزار بی بی می خندم
مشكل از عشق من نیست بی بی
معجزه هم معجزه های قدیم

حدیث السادات صیرفی