تبلیغات
روانشناسی و عشق و داستان - نشانه های مقصر

خدایا! آن گونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم؛ و آن گونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم.

نشانه های مقصر

تاریخ:چهارشنبه 13 بهمن 1389-09:03

کتاب را می‌بست و می‌رفت، بی‌هیچ نشانه‌ای، کارتی، کاغذی، تاکردن صفحه‌ای. کتاب را می‌بست و می‌رفت و وقتی برمی‌گشت، کتاب را از همان صفحه‌ای که بسته بود، بازمی‌کرد. هیچ وقت اشتباه نمی‌کرد، چون برای هر شماره صفحه‌ای، داستانی می‌ساخت؛ برای صفحه‌ی 35، داستان زن بلندقدغمگین 35 ساله‌ای که آرام ارام در خیابانی خلوت قدم می‌زند؛ برای صفحه‌ی 122، داستان یک کلاغ که روی سیم برقی با چهار گنجشک می‌نشیند و دوبار قارقار می‌کند؛ برای صفحه‌ی 731، داستان هفت برادر ماهیگیر که سه نفرشان در دریا غرق می‌شوند و تنها چهار نفر به خانه برمی‌گردند؛ برای صفحه‌ی 111، داستان سه تیر چراغ برق محله‌ی قدیم‌شان که چوبی بودند و می‌شد بغل‌شان کرد، گوش به تن‌شان چسباند و صدای موذی جریان برق را در رگ‌هایشان شنید؛ برای صفحه‌ی 251‏، داستان دو مردی که دلباخته‌ی یک زن هستند. کتاب را که می‌بست، زن در خیابان راه می‌رفت، کلاغ و گنجشک‌ها ساعت‌ها روی سیم برق می‌نشستند، برادرها در توفان اسیر می‌ماندند، تیرهای چوبی جریان برق را تحمل می‌کردند و دو مرد عاشقانه به یک زن می‌نگریستند تا او برگردد، دستی به کتاب بکشد، چند ثانیه‌ای به سقف خیره شود، لبخندی بزند و کتاب را از همان صفحه‌ای که بسته بود، باز کند.
‏اولین نشانه‌ی کتاب را که خرید، همه چیز عوض شد؛ نه تنها داستان‌های كوچک یادآوری ازیادش رفتند که داستان‌های بزرگ زندگی خودش را هم آرام آرام از یاد برد.

ساراکریم زاده

برگرفته از:
ویژه‌نامه‌ داستان، خردنامه همشهری؛ شماره 61؛ آبان 1389؛ صفحه‌ی 190.


نوع مطلب : داستان و حکایت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.